خاطرات زندگی یک نویسنده

مینویسم تا یادم بماند...

ݫندڲے ݘیســـٺ؟

زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست
هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود
صحنه پیوسته به جاست...
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد
یه وقتایی زندگی خیلی سخت میشه یه روز صبح که از خواب بیدار میشی یه حس بدی داری که اگه همون اول صبحی خفه اش نکنید تا لحظه‌ای که روز تموم میشه حالتو میگیره
اوضاع جوری شده که از یه طرف باید با مشکلای اصلی بجنگی از یه طرف هم در برابر جنگ روانی که آدما راه میندازن سنگر بگیری که ترکشاشون نخوره تو تنت
تو دورانی زندگی میکنیم که نفع شخصی برامون از معانیه دیگه تو روابط مهم تر شده. زندگی رنگ داره ولی رنگای روغنی و بی روح
امروز روزمو خیلی خوب شروع کردم. اما بهترین دوستم خرابش کرد.
دست خودم نیست دلم زود میگیره از آدما
اگه خواهرمو نداشتم چی کار میکردم؟
۰ نظر ۳ موافق ۰ مخالف
نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
درباره من
🍃 نه تو می مانی،
نه اندوه
و نه هیچ یک از مردم این آبادی
به حباب نگران لب یک رود قسم
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت
غصه هم خواهد رفت
آنچنانی که فقط
خاطره ای خواهد ماند...🍃
نویسندگان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان