خاطرات زندگی یک نویسنده

مینویسم تا یادم بماند...

آزمون و سوژه هایش :))

خب خب خب...
امروز آزمون دادم رفت :)
یعنی دیشب ساعت ۲ خوابیدم امروز شیش بیدار شدم یک ساعت الاف بودم تو اموزشگاه.
امتحان آسون بود خیلی
دو تا سوالم مونده بود یهو خودکارم تموم شد :|
حالا قیافه من :
0_0
«_«
»_»
0_0
:| شت!
من:میشه از خودکار مشکی استفاده کنم؟خودکارم تموم شد 0_0
آزمون گیرنده:نخیر خانوم  -_-
من: :| خو من الان چه غلطی بکنم؟؟
بغل دستیم:بیا من آزمونم تموم شد
من: *-* تنکس عه لات!
بعدشم میدونستم که قبول میشم به همین خاطر خیییلی ریلکس با یه لبخند ملیح نشسته بودم تا برگه ها رو تصحیح کنه.
یهو به یه پسره گفت:تحصیلاتت رو ننوشتی مردودی!
قیافه ما 0_0    پسره :|
یه دختره دیگه بغل دستم نشسته بود که کلا هیچ ری اکشنی نشون نمیداد شک کردم نکنه مرده باشه؟آدم قبول میشه معمولا لبخند میزنه مگه نه؟؟
عجیب یاد آقای «ب» بیفتادم.که همیشه کلا خونسرد عمل میکرد.شاید پرستیژشه آی دونت نو :|
خلاصه بعدشم یه چهره مثلا مغموم به خودم گرفتم و رفتم تو ماشین پیش بابام:پدر...گفتن شنبه هفته دیگه بیا
بابا:چرا؟؟؟
من مثل هاوایی ای ها دستامو تو هوا تکون دادم و گفتم:واسه اینکه قبول شدم برم آزمون عملی...عاااااااااااه بیا بیا
بابام: :|
بعدشم یه جعبه شیرینی گرفتیم و اومدیم خونه کام همه رو شیرین کردیم
مرسی از همه بیانی های گل گلاب واسه قوت قلبا و دعاهاشون
اینم شیییرییینی :)


۱ نظر ۴ موافق ۰ مخالف
ramin pazoki
۲۹ مرداد ۱۹:۱۱
درتمام مراحل زندگیتون موفق و پیروز باشید.

پاسخ :

ممنون و سپاس😊
نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
درباره من
🍃 نه تو می مانی،
نه اندوه
و نه هیچ یک از مردم این آبادی
به حباب نگران لب یک رود قسم
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت
غصه هم خواهد رفت
آنچنانی که فقط
خاطره ای خواهد ماند...🍃
نویسندگان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان