خاطرات زندگی یک نویسنده

مینویسم تا یادم بماند...

ورق زدن خاطرات

امروز داشتم دفترچه خاطرات دو سال پیشمو ورق میزدم
چرت و پرت زیاد نوشته بودم
همش غرغر و کی خلاص میشم ازین وضعیت و...
بیشترش هم خاطرات تکراری بود. اون موقعا حال نداشتم رو چیزی که مینویسم فکر کنم.
اما بین اونا یه جمله جالب پیدا کردم...یه جا تو یه صفحه اندازه دو بند انگشت موی مشکی سرمو چسبونده بودم(چون مامانم گولم زد و موهامو خیلی خیلی کوتاه کرد و منم کلی گریه کردم:)))

و چند جمله بدین صورت نگاشته بودم:

درس امروز:وقتی نمیفهمی چته،تو حالت چت بودن خودت غرق نشو
رو اعصاب دیگران راه نرو.
شاخه نرم و سبز درختو کسی نمشکنه...شاخه های خشکن که جدا میشن نه جوونه سبزش...
انعطاف پذیر باش.فکر نکن زمین و زمان بهت بدهکارن...آسون بگیر دنیا رو...ذهنتو درگیر اتفاقا و آدمای بیخود نکن‌.
خیلیا هستن که تا اخر عمر هم کار خاصی انجام نمیدن.اونا دنیا رو نجات نمیدن خلافکار دستگیر نمیکنن...برای حمایت از حق و حقوق از دست رفته داد و فریاد راه نمیندازن...کتابی چاپ نمیکنن...اما زندگی میکنن...همونطور که خودشون دوست دارن،اونا آدمای خوشبختی هستن چون خودشونو قبول دارن...خوشحالن و این خودش یه دنیا ارزش داره...:)

+پست در گذشته نوشته شده و منتظر انتشار در آینده میباشد.نویسنده مسافرت رفته است. :)
۳ نظر ۶ موافق ۰ مخالف
...AA ...
۱۵ شهریور ۰۱:۰۹
سلامD;;;

خدافظ

پاسخ :

های بای😉
سیّد محمّد جعاوله
۱۴ شهریور ۱۴:۲۱
سلام

پاسخ :

سلام علیکم و رحمة الله😊
نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
درباره من
🍃 نه تو می مانی،
نه اندوه
و نه هیچ یک از مردم این آبادی
به حباب نگران لب یک رود قسم
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت
غصه هم خواهد رفت
آنچنانی که فقط
خاطره ای خواهد ماند...🍃
نویسندگان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان