خاطرات زندگی یک نویسنده

مینویسم تا یادم بماند...

من شاعر نیستم

من فقط دوستش داشتم...
میدانم زیبا نبود...میدانم خیلی ساده بود...میدانم که حرف شاعرانه ای نبود...
اما آخر من که شاعر نیستم...
همیشه با ساعت ها دعوا داشتم...لعنتیها چقدر زود میگذشتند وقتی کنارش بودم و چقدر دیر میگذشتند وقتی که در انتظار دیدنش بودم...
چقدر قبل از آمدنش هیچکس شبیهش نبود...چه بیرحمانه بعد از رفتنش همه آدما شبیهش شدند...از آن به بعد همه را شکل او میدیدم...
حتی با خودم هم سر جنگ داشتم...یک جنگ نابرابر بین عقل و احساسم...بین خواستن و نخواستنش...بین خواستن و نداشتنش...بین بودن و نبودنم...و نهایت این جنگ نتیجه ای نامشخص بود...
من صدایش را دزدکی ضبط کرده بودم...آهنگ صدایش شده بود ملودی روزهایم لالایی خوابم و نجوای صبح بخیرم...
من لبخندش را دزدکی قاب گرفته بودم شیرینی تلخیهام شده بود و روح بخش تنهاییهام...
من...من فقط دوستش داشتم...اما نتوانستم خوب اداش کنم...هنوزم نمیتوانم خوب بگویم.
من مثل سعدی نیستم که برایت بخوانم:مثل تو کیست در جهان...تا ز تو مهر بگسلم؟...آخر من که شاعر نیستم

+اینو یه دوست عزیزی برام بفرستاد و منم با یکم ویرایش براتون گذاشتم اینجا.میخوام نظرا رو نشونش بدم لطفا کمی حوصله به خرج بدید و حتما حتما نظر بدید برام مهمه دوستان :)

+بابت کم کاریها...خب کار دارم خودم:(
۹ نظر ۱۰ موافق ۰ مخالف
پریسا سادات ..
۲۸ مهر ۱۹:۵۲
خیلی عالی بود این متنه&_&

پاسخ :

تشکر بهش میگم حتما :)
پرتو کیانی
۲۶ مهر ۲۲:۵۳
خییلی قشنگ بود مخصوصا اون قسمتی که میگفت لبخندش را دزدکی قاب گرفتم:)

بسیار زیبا...:)

پاسخ :

یس یس
مرسیا :)
دختر مهربون 😍😍
۲۶ مهر ۲۰:۴۴
یه متن احساسی با پارادوکس فوق العاده قشنگ 
احسنت به دوستتون :))))

پاسخ :

میگه مرسی :)
ramin pazoki
۲۵ مهر ۲۰:۰۶
برای شروع خوبه اما باید یه سری موارد مهم رو یاد بگیرند که بیشتر در نوشتن کمکشون میکنه که اگر خواستند میتونم کمکشون کنم.

پاسخ :

اممم مرسی
بلاگر نیست
Parad ox
۲۵ مهر ۱۵:۳۴
خیلی قشنگ بود ....
مخصوصا اونجا که میگه: لبخندش را دزدکی قاب گرفته بودم ...
موفق باشین و امیدوار :)

پاسخ :

نکنه تو هم دزدکی لبخندشو قاب کردی؟

:) مرسیا
آقای سر به هوا :)
۲۵ مهر ۰۸:۳۴
معمولا وقتی میره دیگه هیچکی شبیهش نمیشه نه اینکه همه مثل اون بشن!

در کل قشنگ بود :)

پاسخ :

ازش میپرسم
مرسی :)
مسیو ..
۲۵ مهر ۰۶:۲۷
بعد از رفتن همه شبیه اوهستن.....
خوب بود

پاسخ :

مرسی :)
آزاد ...
۲۵ مهر ۰۱:۱۰
خیلی زیبا بود :)
اونجا که نوشته قبلش هیچکی شبیهش نبود رو قبول دارم، اما بعدش هم هیچکی شبیهش نبود :))

پاسخ :

میدونید یه جورایی توهم گونه میشه
همه رو شبیه اون میبینه از دور
جناب منزوی
۲۴ مهر ۲۳:۴۳
سلام بر نویسنده :)
پر بود از احساس
مانا باشید

پاسخ :

سلام بر شما :)
ممنان
سپاعس
نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
درباره من
🍃 نه تو می مانی،
نه اندوه
و نه هیچ یک از مردم این آبادی
به حباب نگران لب یک رود قسم
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت
غصه هم خواهد رفت
آنچنانی که فقط
خاطره ای خواهد ماند...🍃
نویسندگان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان