خاطرات زندگی یک نویسنده

مینویسم تا یادم بماند...

نشود فاش کسی آنچه میان من و توست...

یادته اون شب بهت گفتم :بیخیالش شو بچسب به درس و زندگیت
متوجه نیستی ولی دل بستی به یه آدم اشتباهی...
یادته گفتی :شاید اشتباه باشه...ولی این قشنگترین اشتباهه برام...
خواستم داد بزنم سرت...خواستم دست دلمو رو کنم پیشت...
اما به جاش همه این حرفا رو پشت لبام نگه داشتم و اون شب لعنتیو تا خود صبح گریه کردم...
آره...درد عشق بد دردیه...این که ببینی کسی که دوستش داری دلش یه جای دیگه اس دردناک تره...
مطمئنم خاطره این شب یه روزی میشه یه خاطره خیلی گنگ و ناواضح...ازونایی که شاید یه روزی ناخودآگاه بیاد تو ذهنم و بشه یه جزء از رمانی که دارم مینویسم...ولی...کاش میفهمیدی...کاش انقدر احمق نبودی...


نظرات بدون پاسخ تایید میشود...
۲ نظر ۱۲ موافق ۰ مخالف
نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
درباره من
🍃 نه تو می مانی،
نه اندوه
و نه هیچ یک از مردم این آبادی
به حباب نگران لب یک رود قسم
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت
غصه هم خواهد رفت
آنچنانی که فقط
خاطره ای خواهد ماند...🍃
نویسندگان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان