خاطرات زندگی یک نویسنده

مینویسم تا یادم بماند...

گویند سرانجام ندارید شما...ماییم که بی هیچ سرانجام خوشیم...

میدونید بزرگترین دوراهی تو زندگی چیه؟
دوست داشتن یه آدم و گفتن این حقیقت بهش...
نمیدونی بعد گفتن چی پیش میاد
گاهی میترسی اون آدم برای همیشه تغییر کنه و بشه غریبه ترین آشنایی که تا حالا دیدی...
برای همینم ترجیح میدی با خیالای قشنگی که ازش تو ذهنت ساختی سر کنی
و این رازو توی دلت نگه داری
اما از یه طرفم نمیتونی بیخیالش بشی...فکر کن یه شب بهش فکر نکنی تا وقتی خوابت میبره...فکر کن موقع سختیا فکر بهش آرومت نکنه...
فکر کن دیگه لبخندشو تو ذهنت نیاری...
فقط یه لحظه فکر کن...با گفتن یه کلمه تو سه ثانیه همه اینا رو از دست بدی...عجیب نیست؟
گاهی صبر خیلی چیزا رو حل میکنه...

☔☔باران بهانه ای بود
 که زیر چتر من تا انتهای کوچه بیایی …
کاش نه کوچه انتها داشت نه باران بند می آمد☔☔
#میم_مهر


۲ نظر ۵ موافق ۰ مخالف
جناب منزوی
۰۵ آذر ۱۰:۳۱
دیدم، یک عده تغییر کردن

پاسخ :

کی؟من؟نع!:)
احسان ..
۰۵ آذر ۰۴:۳۱
باز یکم هوا بارونی شدن این مرغ عشقا از پشت گوشی و لب تابشون سر وکله شون پیدا شد!!
عشقم عشقای قدیم....الان که کشکه
تازه دودل هستن که به طرف میگن عاشق لبخندات شدم طرف دور برنداره:)
خدایا توبه

پاسخ :

به خدا میبینی چه اوضاعی شده؟؟
به قول خودش هوا بدجور یارانه ای شده
نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
درباره من
🍃 نه تو می مانی،
نه اندوه
و نه هیچ یک از مردم این آبادی
به حباب نگران لب یک رود قسم
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت
غصه هم خواهد رفت
آنچنانی که فقط
خاطره ای خواهد ماند...🍃
نویسندگان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان