خاطرات زندگی یک نویسنده

مینویسم تا یادم بماند...

دلم میخواد فرار کنم برم یه جایی که هیچکس منو نشناسه...

دوست داشتم کلی بنویسم از لحظه های خوب دیروزم
از بارون و تگرگ یهویی از قدم زدن و شرشر ریختن آب تا زیر چونم
از آرزوهایی که کردم پیش خدا
از شب یلدای قشنگمون با بچه ها تو خوابگاه
ولی اولین روز زمستونم با اتفاقای بدی شروع شد
یه اشتباهی کردم که دوست دارم فرار  کنم و برم یه جای دور کسی نبینتم...
یه مدتی فضای مجازی تعطیله
شاید دلم تنگ شد و گاهی اومدم سر زدم...اگه حوصله ای هم موند واستون نظر میزارم.
فعلا بزارید برم و فقط آروم بشم.
دعا کنید برام...موقتی میرم...تا آخر دی این وب به روز نمیشه...

۵ نظر ۷ موافق ۰ مخالف
جناب منزوی
۰۳ دی ۱۶:۴۰
خدارو شکر :)

پاسخ :

:)
جناب منزوی
۰۳ دی ۱۵:۲۶
خدا پشت و پناهتون
امیدوارم حالتون خوب بشه

پاسخ :

ممنون بهتر شدم الان :)
آقای سر به هوا :)
۰۲ دی ۰۷:۳۱
فقط مارو بی خبر از خودت نذاری!
تو شکست های ظاهری عقب نکش؛)

پاسخ :

چشم خوبتر شده ام :)
جناب قدح
۰۱ دی ۲۱:۱۱
سلام :)

براتون آرزوی موفقیت دارم .ان شاءالله

زود برگردین

پاسخ :

سلام
ممنون 
چشم :)
نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
درباره من
🍃 نه تو می مانی،
نه اندوه
و نه هیچ یک از مردم این آبادی
به حباب نگران لب یک رود قسم
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت
غصه هم خواهد رفت
آنچنانی که فقط
خاطره ای خواهد ماند...🍃
نویسندگان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان