خاطرات زندگی یک نویسنده

مینویسم تا یادم بماند...

for md...

گاهی سکوت میکنی چون انقدر رنجیدی که نمیخوای حرفی بزنی
گاهی سکوت میکنی چون واقعا هیچ حرفی برای گفتن نداری
سکوت گاهی یک انتظاره و گاهی هم یک اعتراض اما بیشتر وقت ها سکوت برای اینه که هیچ کلمه ی خاصی نمیتونه غمی رو که تو وجودت داری توصیف کنه و این یعنی همون حس تنهایی...
#خسرو شکیبایی


+فک میکنم امشبم ازون شبای طوووولانی بشه :)

+حس میکنم دارم به نبودنت عادت میکنم...تلخه...

+مجموعی از افکار مختلفم،گاهی فکر میکنم ازم متنفر شدی...گاهی هم حس میکنم ازم ناامید شدی...اما وقتی میبینمت چیزی فراتر ازینا رو تو چشمات میبینم...یکم خجالت،کمی ترس و یه دنیا دلخوری...لعنت به دلتنگی و دهانی که بی موقع باز میشه...

+با همه اینها یه حس احمقی درونم میگه:هنوز یه درصد احتمال داره...

+حس نوشتن دارم خیلی ولی دل و دماغشو نه...چه غروبی بود امروز...


۰ نظر ۵ موافق ۰ مخالف
نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
درباره من
🍃 نه تو می مانی،
نه اندوه
و نه هیچ یک از مردم این آبادی
به حباب نگران لب یک رود قسم
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت
غصه هم خواهد رفت
آنچنانی که فقط
خاطره ای خواهد ماند...🍃
نویسندگان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان