خاطرات زندگی یک نویسنده

مینویسم تا یادم بماند...

فقط خودت باش :)

همه این دورانو داشتن
استرس و افسردگی بعد از جدایی از والدین برای رفتن به دانشگاه
از بابام که داره بازنشسته میشه تا داییم حتی خودم
عادیه...
شما از یه محیط با برنامه مشخص وارد یه محیط جدید شدید که اصلا
برنامه و نظم خاصی نداره. :)))
تنها چیزیش که رویه نظمه ثبت نامه که متاسفانه نمیتونن تغییرش بدن.

سردرگم میشیم...بارها به انتخابمون شک میکنیم و دودل میشیم...
نمیدونیم به حرف عقلمون باید توجه کنیم یا به ندای دلمون...
خلاصه هر چی به زمان رفتن نزدیک بشید استرستونم بیشتر میشه
و این دلهره تا یک هفته بعد از مستقر شدن تو خوابگاه ادامه پیدا میکنه
بعد از یک هفته کم کم میفتید رو روال کار...این مدل زندگی کردن کم کم 
براتون عادی میشه و شرایط رو راحت میپذیرید.
اما اینو بدونید هر چقدر بیشتر به خودتون سخت بگیرید و فک کنید 
دانشگاه یه چیز خاصه و باید جور خاص رفتار کنید سخت تر میشه براتون
رمز موفقیتتون فقط یه چیزه : خودتون باشید.

اگه درس خوندنو دوست دارید بیفتید دنبال درس.اگه کارای هنری دوست دارید برید دنبالش.

چون به هر حال این دوران میگذره.نکنه یه وقت واستون پشیمونی بمونه!
خلاصه...راز موفقیتو گفتم بهتون دیگه...خیلی هم استرس ندید به خودتون همه چیز حل میشه...زمان خیلی چیزا رو درست میکنه.
+از اندک ترم بودن شرمسار نباشید...ما همه یک روزی اندک ترم بوده ایم :)
۱۱ نظر ۱۱ موافق ۱ مخالف

!!!Happy my birthday

شهریوری که باشی
روز تولدتو باید خودت به خودت تبریک بگی
چون همه یادشون میره
یک شهریوری میخنده حتی اگر غم داشته باشه
یک شهریوری دوست خواهد داشت حتی اگر شکست خورده
یک شهریوری اعتماد میکنه حتی اگر خیانت دیده باشه
یک شهریوری رفیق میمونه با همه نارفیقی ها
یک شهریوری دستت رو میگیره حتی اگر تو اوج رهاش کردن
یه شهریوری سرش تو کار خودشه
ولی هیچ وقت فک نکن سر از کارات درنمیاره !
تک تک حرکت اطرافیانشو میبینه و تجزیه تحلیل میکنه ! حتی کوچیکترینشو !
ولی چون نمیخواد خرابت کنه به روت نمیاره …!
یه شهریوری بی دریغ مهر میورزه،
مهربونیو جوری در حقت تموم میکنه که ندونی چه جوری جبران کنی،
اما لازم نیست کار سختی انجام بدی، فقط کافیه خوبیاشو ندیده نگیری و ترکش نکنی

امروز تولدمو کسایی بهم تبریک گفتن که...عجب...


+فقط تبریک گوگل!!عاشقتم!!

۱۹ نظر ۷ موافق ۰ مخالف

خداحافظ بیان(آقای رمانتیک و اغواگر حتما بخونن)

سلام

خداحافظ بیان!؟حتی فکر بهش هم ناراحتم میکنه.
بی مقدمه و ادبی بازیای همیشگی میرم سر اصل مطلب
من یه بار وبمو حذف کردم اونم از دست چند تا آدم بیشعور که واقعا ارزششو نداشتن و الان دارم غصه میخورم که چرا به خاطر آدمای بی ارزش تمام اون خاطرات رو پاک کردم
دوستای خوبمو دوباره پیدا کردم و دیدم بعضیا رفتن
بعضیا هم هنوز موندن
اما از دیروز دو نفر که وب هاشونو خیلی دوست داشتم انگار رفتن از بیان
یکی آقای رمانتیک یکی هم وب اغواگر
واقعا ناراحت شدم که اتفاق من واسه دیگران دوباره تکرار شده
واقعا بعضی آدما ارزش ندارن به خاطرشون حذف کنیم همه خاطراتمونو یا کم بیاریم و ناامید بشیم.
من که تنها دلخوشیم همین بیانه.یعنی نباشه من از غصه افسرده میشم
تنها جاییه که هیچکس ازش خبر نداره و من راحت میتونم افکارمو با دیگران به اشتراک بزارم.و خب یاد هم گرفتم شجاع تر باشم گاهی بیخیال تر و آزاد تر باشم.انقدر خودمو سرزنش نکنم و وقتمو با افراد بیهوده تلف نکنم.
آقای رمانتیک اغواگر و خیلیای دیگه که فکر کنم حذف کردن مثل دلژین و شاتوت و منصوره و آندرومدا...خیلی بچه های خوبی بودن حیف شد واقعا رفتن.از دیشب ذهنم درگیره.چرا همیشه در برابر حرفای دیگران کم میاریم؟
چرا به جای چسبیدن به اصل زندگی خودمونو درگیر حواشی میکنیم؟
واقعا ناراحت شدم...
امیدوارم افرادی که نام بردم بخونن اینو مخصوصا آقای رمانتیک و اغواگر امیدوارم برگردید یه روز .دلم براتون تنگ میشه :(

+خودمم نمیدونم چرا عکس پوکمون گذاشتم :||
۱۳ نظر ۸ موافق ۰ مخالف

چرا دنیا اینجوری شده؟؟

این بیانم واسه من داره بازی در میاره -_-
چهار ساعت تایپ میکنم دستم به paste میخوره همش میپره.
به درک!!
حالم خوب نبود داشتم ازین میگفتم که...
حس میکنم حال و احوالم ملتهب شده...بین یه عالمه اتفاق
ناگهانی گیر افتادم...تصادف...دلتنگی...آدمایی که دیر جواب پیامامو میدن
منم هی حالم بدتر میشه...هیچکس جدیم نمیگیره.

میگن چرا انقدر عصبی شدی...چرا بداخلاقی غر میزنی
چون هیچکس نمیدونه من این سه ماه چقدر استرس تحمل کردم.
هر کسی جای من بود دیوونه میشد ولی من...
قضاوت شدم...بهم خندیدن...دوستیایی که فهمیدم یه رابطه سودجویانه
بیشتر نبوده...لحظه های پر تنش که فقط خودم بودم و خودم...

تو این سه ماه بزرگتر شدم
عاقل تر و صبورتر شدم...به لطف همون آدمایی که زندگی رو برام تو یه دوره ای سخت کردن و طعنه های بعضیاشونو هنوزم دارم میشنوم...
شاید بزرگترین درسی که گرفتم همین بود که
خیلیا تو لباس بره...گرگای بی رحمین
یا به عبارتی من از بیگانگان دیگر ننالم که با من هر چه کرد آن آشنا(که الان میشه گفت آن آشنایان کردند)کرد.
و به خودم میگم نباید دوباره اشتباه کنم... اگه برای کسی مهم باشی
حتی قبل حرف زدن میفهمه باید شونه هاشو بیاره جلو تا بهشون تکیه بدی

کسی که خوابه رو میشه بیدار کرد...ولی وای به کسی که خودشو به خواب زده

۸ نظر ۱۱ موافق ۰ مخالف

من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش...(+بعدانوشت)

هوا گرم بود.حوصله منتظر موندن برای اتوبوس رو نداشتم.
برای اولین تاکسی دست بلند کردم و سوار شدم.
صدای نوحه اش بلند بود و اذیتم میکرد.گرما کلافه ام کرده بود.
گفتم:میشه لطفا صداشو کم کنید؟
از داخل آیینه یه نگاهی بهم انداخت و کم کرد.تمام مسیر هر از گاهی از آیینه 
یه نگاهی مینداخت بهم.یکم خودمو نگاه کردم.
قضیه چیه؟مقنعه ام که خوبه...مانتومم که کثیف نیست...
دستی به موهام کشیدم و به راننده نگاه کردم.پیرهن مشکی...ریش بلند...
عجب...
رسیدم خونه کرایه که معمولا ۳۵۰۰میشد دادم به راننده و خواستم پیاده شم
که گفت : خانوم کجا میری؟کرایه ۵۰۰۰ تومنه...
از لحنش خوشم نیومد...گفتم : من دیروزم اومدم همین بود...
راننده گفت :امروز شده این.
دو تومن دیگه دادم و منتظر موندم که بقیه شو بده که گاز داد رفت...
نه پیراهن مشکی که مثلا عزاداری  رو بپوش...نه نوحه گوش بده...که شعور درک هیچکدومو نداری.فقط یاد میدی میشه راحت ریا کرد و مسلمان موند.
اون پونصد تومن برام ارزشی نداشت ولی واسه اونایی که خیلی ادعاشون میشه مسلمونن و ما به خاطر دو تار موی بیرونمون گناهکاریم...خیلی افته حق الناس به گردنش باشه...
دین جای شعورو نمیگیره...


بایزید بسطامی ها انگار لای صفحه های کتاب
فارسی گم شدن...موندن تو همون قصه ها

+ﺑﺎ ﮐﺮﺍﻭﺍﺕ ﺑﻪ ﺩﯾﺪﺍﺭ ﺧﺪﺍ ﺭﻓﺘﻢ ﻭ ﺷﺪ 
ﺑﺮ ﺧﻼﻑ ﺟﻬﺖ ﺍﻫﻞ ﺭﯾﺎ ﺭﻓﺘﻢ ﻭ ﺷﺪ 
ﺭﯾﺶ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺯ ﺍﺩﺏ ﺻﺎﻑ ﻧﻤﻮﺩﻡ ﺑﺎ ﺗﯿﻎ
ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ﺁﯾﻨﻪ ﺑﺎ ﺻﺪﻕ ﻭ ﺻﻔﺎ ﺭﻓﺘﻢ ﻭ ﺷﺪ
 ﻣﻦ ﺣﺮﻭﻑ ﻋﺮﺑﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﻧﺪﺍﺭﻡ ﺩﺭ ﯾﺎﺩ
ﻧﻨﻤﻮﺩﻡ ﺯ ﺗﻪ ﺣﻠﻖ ، ﺍﺩﺍ ﺭﻓﺘﻢ ﻭ ﺷﺪ
ﻫﺮﮔﺰ ﺍﺯ ﻗﺎﺳﻢ ﻭ ﺟﺒﺎﺭ ﻧﮕﻔﺘﻢ ﺳﺨﻨﯽ
ﮔﻔﺘﻢ ﺍﺯ ﺻﻠﺢ ﻭ ﺻﻔﺎ، ﻣﻬﺮﻭ ﻭﻓﺎ ﺭﻓﺘﻢ ﻭ ﺷﺪ . 
ﻫﻤﭽﻮ ﻭﺍﻋﻆ ، ﻧﻪ ﻋﺼﺎ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻭ ﻧﻪ ﻧﻌﻠﯿﻦ
ﺳﺮﺧﻮﺵ ﻭ ﺑﯽ ﺧﺒﺮ ﻭ ﺑﯽ ﺳﺮ ﻭ ﭘﺎ ﺭﻓﺘﻢ ﻭ ﺷﺪ


۷ نظر ۷ موافق ۰ مخالف
درباره من
🍃 نه تو می مانی،
نه اندوه
و نه هیچ یک از مردم این آبادی
به حباب نگران لب یک رود قسم
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت
غصه هم خواهد رفت
آنچنانی که فقط
خاطره ای خواهد ماند...🍃
نویسندگان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان