خاطرات زندگی یک نویسنده

مینویسم تا یادم بماند...

تو همونی هستی که مخاطب تمام نوشته هامی...

تو قطار دارم به سمت خونه برمیگردم.

اینجا تو کوپه راحت نشستم و با هندزفری توی گوش دارم آهنگ دلخواهمو گوش میکنم.دارم از باد فن لذت میبرم...دیوونه نیستم فقط با این پالتو خیلی گرمم بود تو ایستگاه.:/

دارم برمیگردم سمت خونه...بعد از تحمل کلی استرس دارم میرم یه هفته ریکاوری بشم و برگردم دانشگاه این ترمو بترکونم خلاصه

آهههه دلم براش تنگ میشه.‌..برای لبخندای خجالت زدش موقع سلام کردن...برای رفتنش تو در و دیوار وقتی دیر میاد سر کلاس و استاد سوال پیچش میکنه... حالا خیلی هم نمیبینمش دانشکده ولی همون سه چهار بارم که گذرا میبینمش و خیالم راحت میشه که میاد کلاساشو دلم گرم میشه...

نری میگه این وابستگیه...شاید راسته ولی نمیدونم چیکار کنم؟

من از خطوط قرمز رد نشدم...من به چیزی اعتراف نکردم...اون هیچ حرفی نزده...من نگاهش نکردم که خجالت نکشه...اون خیره نگاهم نکرد که دلم نلرزه...

من آزمایشگاهو پیچوندم رفتم با گروه اونا برای یه بار دیدنش...گفت مگه گروه دو نبودی؟اذیتش کردم و بحثو عوض کردم و سر به سرش گذاشتم...

وابستگی یا عشق یا علاقه سطحی هر چی هست اینو میدونم فکر دور شدن ازش سخته...فکر اینکه فقط دو سه سال دیگه هر کدوم میریم خونه هامون دلتنگم میکنه...دلتنگ روزای جوونیمون روزای دانشگاه رفتنمون...غذای بیمزه سلف...قدم زدنای غروب بعد کلاس...

راسته میگن خاک اینجا خیلی گیراس...تا همین یه ساعت پیش خداخدا میکردم زودتر تموم بشه این ساعت زودتر برم... حالا که تازه یک ساعته حرکت کردم دلم برای این شهر سکوت و کور تنگ شده...

تنها هدفم الان بهتر شدنه...تنها هدفم بهتر شدنه

اینا رو نوشتم برای اینکه به شدت معتقدم به این حرف که میگن آدما به شدت فراموشکارن...مینویسم که یادم بمونه این روزا رو...مینویسم که برای همیشه بمونه یادم...

۳ نظر ۶ موافق ۰ مخالف

ای حال نامعلوم،آروم باش آروم...

یه شبایی انقدر کش میاد

احساس میکنی هیچوقت تموم نمیشه

هی ازین پهلو به اون پهلو میشی

انقد به فکر فرو میری 

که وقتی به خودت میای که آفتاب زده رو صورتت

عجیب توصیف این شبای منه...


۵ نظر ۹ موافق ۰ مخالف

موجِ زمانه...

اون روز با دوستم رفته بودیم یه کتابفروشی.

میخواست کتاب دست دوم انقلاب رو بخره.منم داشتم کتابا رو نگاه میکردم.

اوه مای گادددد...کتابایی که تو لیست آرزوهام بودن!

خودمم نمیدونم چرا هیچوقت واسه گرفتن کتاب هزینه جداگانه کنار نمیزارم؟

مثلا این کتابه ۴۰ تومنه...اگه یه ماه خرج اضافی نداشته باشم...اصلا خرج اضافی ندارم من:|

داشتم همینجوری با خودم فکر میکردم که آقای مسئول اونجا که یه پیرمرد بود گفت:دخترم چرا از دور واستادی نگاه میکنی؟بیا برو داخل کتابخونه قشنگ کتابا رو ورق بزن بخون...هیچ اشکالی نداره.

منم کلی ذوق کردم. :)

گفت:الان نسل جوون داره دوباره به کتابخوندن رو میاره و این خودش جای خوشحالی داره.

هیچ نسلی بد نبوده...آدما تغییر میکنن...عوض میشن...گذر زمان مثل یه موجه که میاد و آدمای قدیمی رو میبره و آدمای جدید به جاشون میاره.

اسیر نشدن به موج زمان فقط یه راه داره...هر جا و هر زمانی که هستید خودتون باشید... :)

۳ نظر ۵ موافق ۰ مخالف

زندگی گاهی تلخ و گاهی شیرین...

میگه: قرار بود برام متن بنویسی.بد قول!
میگم:نوشتن حس و حال میخواد...با ذهن درگیر که نمیشه نوشت
میگه:تو فقط بنویس...غمگین بشه که عیبی نداره.
میگم:دستم به نوشتن نمیره تو نمیفهمی من چی میگم.
میگه:میفهمم...منم وقتی غمگینم دستم به دوربینم نمیره.
غم مسریه...میتونه از عکس و متن نوشته منتقل بشه...مراقب عکسا و نوشته هاتون باشید...همونقدر که شاد کردن آدما ثواب داره...غمگین کردنشونم تاوان داره...
۴ نظر ۸ موافق ۰ مخالف

نشود فاش کسی آنچه میان من و توست...

یادته اون شب بهت گفتم :بیخیالش شو بچسب به درس و زندگیت
متوجه نیستی ولی دل بستی به یه آدم اشتباهی...
یادته گفتی :شاید اشتباه باشه...ولی این قشنگترین اشتباهه برام...
خواستم داد بزنم سرت...خواستم دست دلمو رو کنم پیشت...
اما به جاش همه این حرفا رو پشت لبام نگه داشتم و اون شب لعنتیو تا خود صبح گریه کردم...
آره...درد عشق بد دردیه...این که ببینی کسی که دوستش داری دلش یه جای دیگه اس دردناک تره...
مطمئنم خاطره این شب یه روزی میشه یه خاطره خیلی گنگ و ناواضح...ازونایی که شاید یه روزی ناخودآگاه بیاد تو ذهنم و بشه یه جزء از رمانی که دارم مینویسم...ولی...کاش میفهمیدی...کاش انقدر احمق نبودی...


نظرات بدون پاسخ تایید میشود...
۲ نظر ۱۲ موافق ۰ مخالف
درباره من
🍃 نه تو می مانی،
نه اندوه
و نه هیچ یک از مردم این آبادی
به حباب نگران لب یک رود قسم
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت
غصه هم خواهد رفت
آنچنانی که فقط
خاطره ای خواهد ماند...🍃
نویسندگان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان