خاطرات زندگی یک نویسنده

مینویسم تا یادم بماند...

یک روز می آیی که من دیگر دچارت نیستم...

خدا کند به کسی چون خودت دچار شوی...
که بی قرار نباشد...که بی قرار شوی...


+بخند و خوش باش جانا...دلم به یک لبخندت هم خوش است...

۷ نظر ۱۳ موافق ۰ مخالف

حرف دل... شاید

خیلی حرفا میشه گفت در جواب بعضی حرفا و تحقیر وتوهینا....
خیلی حرفا میشه گفت در جواب طعنه‌ی آدما و لبخندای تمسخر آمیزشون...
ولی من یاد گرفتم سکوت کنم...
نه که حرفاشون مهم نباشه و نشنیده گرفته باشم...
به خاطر اینه که اون آدم دیگه مثل قدیما برام مهم نیست...!
کاش یه عده بفهمن معنی سکوت ما رو.....://
۱۰ نظر ۱۳ موافق ۰ مخالف

ناگهانی آمد...

کنار پنجره خیس یک کافه دنج نشسته بود و به رفت و آمد مردم خیره نگاه میکرد ته چشمهای قهوه ای رنگش هیچ حسی نبود.نه خوشی و نه دیگر غم.دستش را زیر چانه اش زده بود و عطر گرم فضای کافه را آهسته میبلعید.هجوم خاطرات به ذهنش باعث شد قطره اشکی از گوشه چشمش بی اختیار بلغزد و پایین بیفتد.با نگاه بی حس افتادن قطره اشک روی سطح بخار گرفته دمنوشش را دنبال کرد و دوباره بی هدف به پیاده روی شلوغ و آدم هایش زل زد.گوشه دیگر کافه پسری جوان لیوانها را با دستمالی سفید رنگ برق می انداخت و زیر چشمی دختر مو مشکی که کنار پنجره نشسته بود را نگاه میکرد.احساس کرد چشمهایش خیس شده.دستش از حرکت ایستاد و دخترک را نگاه کرد اینبار مستقیم و بی خجالت.بعد از مکثی کوتاه سرش را پایین انداخت و به سمت گرامافون قدیمی رفت حلقه کاست را رویش گذاشت و سر کارش برگشت.دختر سرش را آهسته به پنجره تکیه داد و نوای دل انگیز آهنگ در فضا پیچید...
به رهی دیدم برگ خزان پژمرده ز بیداد زمان از شاخه جدا شد...
پسر کافه چی با دیدن لبخند محو دختر لبخندی زد و زیر لب آهنگ را زمزمه کرد:
روزی تو هم آغوش گلی بودی...دلداده و مدهوش گلی بودی...
چشمه اشکهای دخترک دوباره جوشید.همچنان بی حس هیچ غمی در قلبش به شیشه خیس نگاه میکرد و آهنگ را زمزمه میکرد:
رفت آن گل من از دست...با خار و خسی پیوست...من ماندم و صد خار ستم این پیکر بی جان
پسر کافه چی نفهمید کی آهنگ تمام شد...وقتی به خودش آمد که میز کنار پنجره خالی شده بود...فنجان دمنوش سرد شده بود.دخترک رفته بود و یک لبخند آخرین چیزی بود که از او در یادش مانده بود.
لبخندی زد و فنجان را برداشت.زیر فنجان یک کاغذ کوچک بود که رویش نوشته بود:
ناگهانی آمد
مرا عاشق و دیوانه کرد
و باز ناگهانی رفت
به ناگهانی ها شک کن
قطعا یک روز
در غیر ممکن ترین حالت ممکن
تو را خواهد کشت!
این میز که روزی ناگهانی خالی شد و صاحبش دیگر برنگشت امروز دوباره پر شده بود...و گوشه ای از قلبش که آن روز جدا شد...امروز اندکی التیام یافت....

پ.ن: به دعوت از چالش رادیو بلاگیها
دعوت مینمایم اززززز:::
آقای احسان...لیمو جان...دوچار...آرام...آقای سر به هوا
امیدوارم لینکام درست باشه :/
۶ نظر ۵ موافق ۰ مخالف

دو مصرع عشق

هرکه دو پیمانه زد همره مستان عشق
سر نکشد تا ابد از سرِ پیمان عشق
۸ نظر ۱۲ موافق ۰ مخالف

چنین گفت زرتشت...

Be calm
 like a
 beach🌊🌊
 so that
 the others 
will be uncharted
 like a sea...

(مثل ساحل آروم باش تا دیگران مثل دریا بی قرارت باشن)


+البته زرتشت نفرمودند همچین چیزی رو😁😁

+بعد از سالها کنار دریا اومدم و دارم فانتزیای لب ساحل و دریامو انجام میدم 😊😊

۵ نظر ۵ موافق ۰ مخالف
درباره من
🍃 نه تو می مانی،
نه اندوه
و نه هیچ یک از مردم این آبادی
به حباب نگران لب یک رود قسم
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت
غصه هم خواهد رفت
آنچنانی که فقط
خاطره ای خواهد ماند...🍃
نویسندگان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان