خاطرات زندگی یک نویسنده

مینویسم تا یادم بماند...

ای حال نامعلوم،آروم باش آروم...

یه شبایی انقدر کش میاد

احساس میکنی هیچوقت تموم نمیشه

هی ازین پهلو به اون پهلو میشی

انقد به فکر فرو میری 

که وقتی به خودت میای که آفتاب زده رو صورتت

عجیب توصیف این شبای منه...


۲ نظر ۸ موافق ۰ مخالف

زندگی گاهی تلخ و گاهی شیرین...

میگه: قرار بود برام متن بنویسی.بد قول!
میگم:نوشتن حس و حال میخواد...با ذهن درگیر که نمیشه نوشت
میگه:تو فقط بنویس...غمگین بشه که عیبی نداره.
میگم:دستم به نوشتن نمیره تو نمیفهمی من چی میگم.
میگه:میفهمم...منم وقتی غمگینم دستم به دوربینم نمیره.
غم مسریه...میتونه از عکس و متن نوشته منتقل بشه...مراقب عکسا و نوشته هاتون باشید...همونقدر که شاد کردن آدما ثواب داره...غمگین کردنشونم تاوان داره...
۴ نظر ۸ موافق ۰ مخالف

نشود فاش کسی آنچه میان من و توست...

یادته اون شب بهت گفتم :بیخیالش شو بچسب به درس و زندگیت
متوجه نیستی ولی دل بستی به یه آدم اشتباهی...
یادته گفتی :شاید اشتباه باشه...ولی این قشنگترین اشتباهه برام...
خواستم داد بزنم سرت...خواستم دست دلمو رو کنم پیشت...
اما به جاش همه این حرفا رو پشت لبام نگه داشتم و اون شب لعنتیو تا خود صبح گریه کردم...
آره...درد عشق بد دردیه...این که ببینی کسی که دوستش داری دلش یه جای دیگه اس دردناک تره...
مطمئنم خاطره این شب یه روزی میشه یه خاطره خیلی گنگ و ناواضح...ازونایی که شاید یه روزی ناخودآگاه بیاد تو ذهنم و بشه یه جزء از رمانی که دارم مینویسم...ولی...کاش میفهمیدی...کاش انقدر احمق نبودی...


نظرات بدون پاسخ تایید میشود...
۲ نظر ۱۲ موافق ۰ مخالف

حرف دل... شاید

خیلی حرفا میشه گفت در جواب بعضی حرفا و تحقیر وتوهینا....
خیلی حرفا میشه گفت در جواب طعنه‌ی آدما و لبخندای تمسخر آمیزشون...
ولی من یاد گرفتم سکوت کنم...
نه که حرفاشون مهم نباشه و نشنیده گرفته باشم...
به خاطر اینه که اون آدم دیگه مثل قدیما برام مهم نیست...!
کاش یه عده بفهمن معنی سکوت ما رو.....://
۱۰ نظر ۱۳ موافق ۰ مخالف

تلخ نویس۱

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
درباره من
🍃 نه تو می مانی،
نه اندوه
و نه هیچ یک از مردم این آبادی
به حباب نگران لب یک رود قسم
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت
غصه هم خواهد رفت
آنچنانی که فقط
خاطره ای خواهد ماند...🍃
نویسندگان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان