خاطرات زندگی یک نویسنده

مینویسم تا یادم بماند...

...فقط همین

من جا مانده ام در پاییزی که آمدنت را وعده داده بودی...

۳ نظر ۹ موافق ۰ مخالف

for md...

گاهی سکوت میکنی چون انقدر رنجیدی که نمیخوای حرفی بزنی
گاهی سکوت میکنی چون واقعا هیچ حرفی برای گفتن نداری
سکوت گاهی یک انتظاره و گاهی هم یک اعتراض اما بیشتر وقت ها سکوت برای اینه که هیچ کلمه ی خاصی نمیتونه غمی رو که تو وجودت داری توصیف کنه و این یعنی همون حس تنهایی...
#خسرو شکیبایی


+فک میکنم امشبم ازون شبای طوووولانی بشه :)

+حس میکنم دارم به نبودنت عادت میکنم...تلخه...

+مجموعی از افکار مختلفم،گاهی فکر میکنم ازم متنفر شدی...گاهی هم حس میکنم ازم ناامید شدی...اما وقتی میبینمت چیزی فراتر ازینا رو تو چشمات میبینم...یکم خجالت،کمی ترس و یه دنیا دلخوری...لعنت به دلتنگی و دهانی که بی موقع باز میشه...

+با همه اینها یه حس احمقی درونم میگه:هنوز یه درصد احتمال داره...

+حس نوشتن دارم خیلی ولی دل و دماغشو نه...چه غروبی بود امروز...


۰ نظر ۵ موافق ۰ مخالف

قلبی که تکه شد...

وقتی یکیو دوست داری حتی اگه از دستشم بدی جاش تا ابد تو قلبت خالی میمونه...انگار با رفتنش اون تیکه از قلبت که متعلقه به خودشه برمیداره و میبره...
این ترم پنج تا دانشجو از دانشگاهمون تو تصادف از دست رفتن
دیروزم که ده تا دانشجو از دانشگاه علوم تحقیقات تصادف کردن و پرپر شدن
چقد سخته شنیدن این خبرا...
چقد سخته دیدن اون اتوبوس واژگون...دیدن کاغذ و کتاب خونی
چقد سخته سرد بودن دستی که تا دیروز به گرمی دستتو میفشرد...خیلی سخته


۷ نظر ۸ موافق ۰ مخالف

دلم میخواد فرار کنم برم یه جایی که هیچکس منو نشناسه...

دوست داشتم کلی بنویسم از لحظه های خوب دیروزم
از بارون و تگرگ یهویی از قدم زدن و شرشر ریختن آب تا زیر چونم
از آرزوهایی که کردم پیش خدا
از شب یلدای قشنگمون با بچه ها تو خوابگاه
ولی اولین روز زمستونم با اتفاقای بدی شروع شد
یه اشتباهی کردم که دوست دارم فرار  کنم و برم یه جای دور کسی نبینتم...
یه مدتی فضای مجازی تعطیله
شاید دلم تنگ شد و گاهی اومدم سر زدم...اگه حوصله ای هم موند واستون نظر میزارم.
فعلا بزارید برم و فقط آروم بشم.
دعا کنید برام...موقتی میرم...تا آخر دی این وب به روز نمیشه...

۵ نظر ۷ موافق ۰ مخالف

عزم سفر نباشد...

دوستم هر چقد اصرار کرد پاشو بریم خونه نرفتم
خودمم نمیدونم چرا؟
با اینکه خیلی دلم تنگ شده واسه خونه
ولی دل و دماغ رفتن ندارم
شاید حال من مثل حال دهلوی باشه که میگه:
ما را ز کوی جانان عزم سفر نباشد...بی عمر زندگانی کس را به سر نباشد

۳ نظر ۷ موافق ۰ مخالف
درباره من
🍃 نه تو می مانی،
نه اندوه
و نه هیچ یک از مردم این آبادی
به حباب نگران لب یک رود قسم
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت
غصه هم خواهد رفت
آنچنانی که فقط
خاطره ای خواهد ماند...🍃
نویسندگان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان