خاطرات زندگی یک نویسنده

مینویسم تا یادم بماند...

من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش...(+بعدانوشت)

هوا گرم بود.حوصله منتظر موندن برای اتوبوس رو نداشتم.
برای اولین تاکسی دست بلند کردم و سوار شدم.
صدای نوحه اش بلند بود و اذیتم میکرد.گرما کلافه ام کرده بود.
گفتم:میشه لطفا صداشو کم کنید؟
از داخل آیینه یه نگاهی بهم انداخت و کم کرد.تمام مسیر هر از گاهی از آیینه 
یه نگاهی مینداخت بهم.یکم خودمو نگاه کردم.
قضیه چیه؟مقنعه ام که خوبه...مانتومم که کثیف نیست...
دستی به موهام کشیدم و به راننده نگاه کردم.پیرهن مشکی...ریش بلند...
عجب...
رسیدم خونه کرایه که معمولا ۳۵۰۰میشد دادم به راننده و خواستم پیاده شم
که گفت : خانوم کجا میری؟کرایه ۵۰۰۰ تومنه...
از لحنش خوشم نیومد...گفتم : من دیروزم اومدم همین بود...
راننده گفت :امروز شده این.
دو تومن دیگه دادم و منتظر موندم که بقیه شو بده که گاز داد رفت...
نه پیراهن مشکی که مثلا عزاداری  رو بپوش...نه نوحه گوش بده...که شعور درک هیچکدومو نداری.فقط یاد میدی میشه راحت ریا کرد و مسلمان موند.
اون پونصد تومن برام ارزشی نداشت ولی واسه اونایی که خیلی ادعاشون میشه مسلمونن و ما به خاطر دو تار موی بیرونمون گناهکاریم...خیلی افته حق الناس به گردنش باشه...
دین جای شعورو نمیگیره...


بایزید بسطامی ها انگار لای صفحه های کتاب
فارسی گم شدن...موندن تو همون قصه ها

+ﺑﺎ ﮐﺮﺍﻭﺍﺕ ﺑﻪ ﺩﯾﺪﺍﺭ ﺧﺪﺍ ﺭﻓﺘﻢ ﻭ ﺷﺪ 
ﺑﺮ ﺧﻼﻑ ﺟﻬﺖ ﺍﻫﻞ ﺭﯾﺎ ﺭﻓﺘﻢ ﻭ ﺷﺪ 
ﺭﯾﺶ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺯ ﺍﺩﺏ ﺻﺎﻑ ﻧﻤﻮﺩﻡ ﺑﺎ ﺗﯿﻎ
ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ﺁﯾﻨﻪ ﺑﺎ ﺻﺪﻕ ﻭ ﺻﻔﺎ ﺭﻓﺘﻢ ﻭ ﺷﺪ
 ﻣﻦ ﺣﺮﻭﻑ ﻋﺮﺑﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﻧﺪﺍﺭﻡ ﺩﺭ ﯾﺎﺩ
ﻧﻨﻤﻮﺩﻡ ﺯ ﺗﻪ ﺣﻠﻖ ، ﺍﺩﺍ ﺭﻓﺘﻢ ﻭ ﺷﺪ
ﻫﺮﮔﺰ ﺍﺯ ﻗﺎﺳﻢ ﻭ ﺟﺒﺎﺭ ﻧﮕﻔﺘﻢ ﺳﺨﻨﯽ
ﮔﻔﺘﻢ ﺍﺯ ﺻﻠﺢ ﻭ ﺻﻔﺎ، ﻣﻬﺮﻭ ﻭﻓﺎ ﺭﻓﺘﻢ ﻭ ﺷﺪ . 
ﻫﻤﭽﻮ ﻭﺍﻋﻆ ، ﻧﻪ ﻋﺼﺎ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻭ ﻧﻪ ﻧﻌﻠﯿﻦ
ﺳﺮﺧﻮﺵ ﻭ ﺑﯽ ﺧﺒﺮ ﻭ ﺑﯽ ﺳﺮ ﻭ ﭘﺎ ﺭﻓﺘﻢ ﻭ ﺷﺪ


۷ نظر ۷ موافق ۰ مخالف

خاطره های خوبتو باید اینجا ثبت کنی!

خب...
امتحان بیوشیمی بهانه ای شد که بریم سمت شمال.
به به! دریا و هوای شرجی و بوی دریا و دریا...
یه عالمه موج وکلی حس خوب و غیره
مهمتر از همه!!کلی از فانتزیامم انجام دادم
مثلا از صبح تا غروب بشینم کنار ساحل و دریا رو نگاه کنم وکلی عکس خوشگل بگیرم یادگاری بمونه و تو هوای۳۰ درجه و رطوبت ۶۵٪ چایی بخورم آی کیف میده!!
دیگه انقد (سین) رو اذیت کردم و گفتم عکس بگیر ازم کفری شده بود
گفت: نبینم خز!! بازی دربیاری زرت و زرت عکس بزاری اینستا!!
من: :] نه اینستا نمیزارم می‌خوام یادگاری بمونه برام... خاطره میشه این روزا
با انگشت زد تو سرم و گفت: خاطرات خوبتو باید اینجا ثبت کنی!
یعنی طی این ۱۸ سال زندگی یه حرف درست زده باشه یحتمل همینه 😂😂

+طرف ماهی یه بار شماله هر بار میره اشک همه رو در میاره انقد استوری می‌زاره. به خدا نگرانت میشیم یه دیقه ازت بیخبر میمونیم😑😑
+اون یکی تا دیروز مدرسه می‌رفت ناظمشون همیشه گیر میداد بهش مانتوت چرا چروکه!! بعد الان اون چهار تا سیبیل که شبیه بقال سر کوچه میشد و برداشته رفته کیش هزار تا عکس و غیره گذاشته... که چی آخه؟؟!! باشه بابا شما اون ۴٪ ما هم اون ۹۶٪ معمولی تو خوبی 😒😒
+هر چی خواستم عکس بزارم اینستا گفتم خب که چی؟یه شماله دیگه...
+سین برادر دوقولو میباشد


۷ نظر ۵ موافق ۰ مخالف

ورق زدن خاطرات

امروز داشتم دفترچه خاطرات دو سال پیشمو ورق میزدم
چرت و پرت زیاد نوشته بودم
همش غرغر و کی خلاص میشم ازین وضعیت و...
بیشترش هم خاطرات تکراری بود. اون موقعا حال نداشتم رو چیزی که مینویسم فکر کنم.
اما بین اونا یه جمله جالب پیدا کردم...یه جا تو یه صفحه اندازه دو بند انگشت موی مشکی سرمو چسبونده بودم(چون مامانم گولم زد و موهامو خیلی خیلی کوتاه کرد و منم کلی گریه کردم:)))

و چند جمله بدین صورت نگاشته بودم:

درس امروز:وقتی نمیفهمی چته،تو حالت چت بودن خودت غرق نشو
رو اعصاب دیگران راه نرو.
شاخه نرم و سبز درختو کسی نمشکنه...شاخه های خشکن که جدا میشن نه جوونه سبزش...
انعطاف پذیر باش.فکر نکن زمین و زمان بهت بدهکارن...آسون بگیر دنیا رو...ذهنتو درگیر اتفاقا و آدمای بیخود نکن‌.
خیلیا هستن که تا اخر عمر هم کار خاصی انجام نمیدن.اونا دنیا رو نجات نمیدن خلافکار دستگیر نمیکنن...برای حمایت از حق و حقوق از دست رفته داد و فریاد راه نمیندازن...کتابی چاپ نمیکنن...اما زندگی میکنن...همونطور که خودشون دوست دارن،اونا آدمای خوشبختی هستن چون خودشونو قبول دارن...خوشحالن و این خودش یه دنیا ارزش داره...:)

+پست در گذشته نوشته شده و منتظر انتشار در آینده میباشد.نویسنده مسافرت رفته است. :)
۳ نظر ۶ موافق ۰ مخالف

آزمون و سوژه هایش :))

خب خب خب...
امروز آزمون دادم رفت :)
یعنی دیشب ساعت ۲ خوابیدم امروز شیش بیدار شدم یک ساعت الاف بودم تو اموزشگاه.
امتحان آسون بود خیلی
دو تا سوالم مونده بود یهو خودکارم تموم شد :|
حالا قیافه من :
0_0
«_«
»_»
0_0
:| شت!
من:میشه از خودکار مشکی استفاده کنم؟خودکارم تموم شد 0_0
آزمون گیرنده:نخیر خانوم  -_-
من: :| خو من الان چه غلطی بکنم؟؟
بغل دستیم:بیا من آزمونم تموم شد
من: *-* تنکس عه لات!
بعدشم میدونستم که قبول میشم به همین خاطر خیییلی ریلکس با یه لبخند ملیح نشسته بودم تا برگه ها رو تصحیح کنه.
یهو به یه پسره گفت:تحصیلاتت رو ننوشتی مردودی!
قیافه ما 0_0    پسره :|
یه دختره دیگه بغل دستم نشسته بود که کلا هیچ ری اکشنی نشون نمیداد شک کردم نکنه مرده باشه؟آدم قبول میشه معمولا لبخند میزنه مگه نه؟؟
عجیب یاد آقای «ب» بیفتادم.که همیشه کلا خونسرد عمل میکرد.شاید پرستیژشه آی دونت نو :|
خلاصه بعدشم یه چهره مثلا مغموم به خودم گرفتم و رفتم تو ماشین پیش بابام:پدر...گفتن شنبه هفته دیگه بیا
بابا:چرا؟؟؟
من مثل هاوایی ای ها دستامو تو هوا تکون دادم و گفتم:واسه اینکه قبول شدم برم آزمون عملی...عاااااااااااه بیا بیا
بابام: :|
بعدشم یه جعبه شیرینی گرفتیم و اومدیم خونه کام همه رو شیرین کردیم
مرسی از همه بیانی های گل گلاب واسه قوت قلبا و دعاهاشون
اینم شیییرییینی :)


۱ نظر ۴ موافق ۰ مخالف
درباره من
🍃 نه تو می مانی،
نه اندوه
و نه هیچ یک از مردم این آبادی
به حباب نگران لب یک رود قسم
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت
غصه هم خواهد رفت
آنچنانی که فقط
خاطره ای خواهد ماند...🍃
نویسندگان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان