خاطرات زندگی یک نویسنده

مینویسم تا یادم بماند...

من هیولا نیستم!!/پارت دو (ویرایش دوم)



خیلی دوست داشتم کمتر بزارم ولی همین که تونستم به اوج برسونمش و ادامه داستانو لو ندم کلی همت کردم😑😑
عزیزان!به خدااا که نظر گذاشتن هیچ وقتی نمیبره 
لطفا نظر بدید هر انتقاد یا پیشنهادی دارید.
یا حتی اگه با همین دو قسمت از داستان بدتون اومد بگید
میدونم با دو تا قسمت خیلی نمیشه نظر داد ولی بگید هر چی میخواید
بپرید ادامه مطلب بخونید داستانو
ببخشید زیاد حرف زدم
امیدوارم لذت ببرید 😎😉

ادامه مطلب ۱ نظر ۴ موافق ۰ مخالف

من هیولا نیستم/پارت ۱(ویرایش دوم)


خلاصه داستان: داستان ما درباره یه دختره... یه دختر معمولی مثل خیلی از دخترای دیگه... دختر قصه ما با وجود مشکلاتی که داره سعی میکنه یه زندگی بی سر و صدا و اروم داشته باشه. اما با یه مشکل جدی مجبور میشه به خونه عمه اش نقل مکان کنه...و اونجاست که ماجرا شروع میشه...و میفهمه... اوضاع اون جوری که فکر میکرد نیست...

ادامه مطلب ۴ نظر ۵ موافق ۰ مخالف
درباره من
🍃 نه تو می مانی،
نه اندوه
و نه هیچ یک از مردم این آبادی
به حباب نگران لب یک رود قسم
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت
غصه هم خواهد رفت
آنچنانی که فقط
خاطره ای خواهد ماند...🍃
نویسندگان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان