خاطرات زندگی یک نویسنده

مینویسم تا یادم بماند...

هجویات یا همون چرت و پرت نوشت چیست؟

گاهی موقعا یه چیزایی مینویسم محض اینکه ذهنم خالی بشه
پس نمیتونید حتی تصور کنید چه دست نوشته های عجیب غریبی
دارم تو فهرست مطالبم که به صورت پیشنویس ذخیره شده
:|| خودمم هنگم از این همه هجویات و چرت و پرت نوشت
پ.ن :دیشب به دوست صمیمی دبیرستانم که هنوز پشت کنکوره
پیام دادم که کجایی نامرد؟خبر نمیگیری؟
و خلاصه دیدم بلاخره جواب داد وکلی عذرخواهی کرد که حسابی درگیر درسه و از یه طرفم گرفتار درد شپش شده :/
منم فقط میخندیدم و میگفتم خاک تو سرت فک کردم چی شده
پ.ن ۱:داشتن یه رابطه خوب تو فضای مجازی یکم سخته...به هر حال آدما همیشه چیزی که حرف میزنن نیستن...بعدشم ممکنه کلی سوءتفاهم پیش بیاد و ازین حرفا
پ.ن ۲: (:( خیلی وقتا اینجوریم...نمیدونم خوبم یا بد...فقط میدونم حس عجیبیه...

۸ نظر ۸ موافق ۰ مخالف

موجِ زمانه...

اون روز با دوستم رفته بودیم یه کتابفروشی.

میخواست کتاب دست دوم انقلاب رو بخره.منم داشتم کتابا رو نگاه میکردم.

اوه مای گادددد...کتابایی که تو لیست آرزوهام بودن!

خودمم نمیدونم چرا هیچوقت واسه گرفتن کتاب هزینه جداگانه کنار نمیزارم؟

مثلا این کتابه ۴۰ تومنه...اگه یه ماه خرج اضافی نداشته باشم...اصلا خرج اضافی ندارم من:|

داشتم همینجوری با خودم فکر میکردم که آقای مسئول اونجا که یه پیرمرد بود گفت:دخترم چرا از دور واستادی نگاه میکنی؟بیا برو داخل کتابخونه قشنگ کتابا رو ورق بزن بخون...هیچ اشکالی نداره.

منم کلی ذوق کردم. :)

گفت:الان نسل جوون داره دوباره به کتابخوندن رو میاره و این خودش جای خوشحالی داره.

هیچ نسلی بد نبوده...آدما تغییر میکنن...عوض میشن...گذر زمان مثل یه موجه که میاد و آدمای قدیمی رو میبره و آدمای جدید به جاشون میاره.

اسیر نشدن به موج زمان فقط یه راه داره...هر جا و هر زمانی که هستید خودتون باشید... :)

۳ نظر ۵ موافق ۰ مخالف

زندگی گاهی تلخ و گاهی شیرین...

میگه: قرار بود برام متن بنویسی.بد قول!
میگم:نوشتن حس و حال میخواد...با ذهن درگیر که نمیشه نوشت
میگه:تو فقط بنویس...غمگین بشه که عیبی نداره.
میگم:دستم به نوشتن نمیره تو نمیفهمی من چی میگم.
میگه:میفهمم...منم وقتی غمگینم دستم به دوربینم نمیره.
غم مسریه...میتونه از عکس و متن نوشته منتقل بشه...مراقب عکسا و نوشته هاتون باشید...همونقدر که شاد کردن آدما ثواب داره...غمگین کردنشونم تاوان داره...
۴ نظر ۸ موافق ۰ مخالف

حرف دل... شاید

خیلی حرفا میشه گفت در جواب بعضی حرفا و تحقیر وتوهینا....
خیلی حرفا میشه گفت در جواب طعنه‌ی آدما و لبخندای تمسخر آمیزشون...
ولی من یاد گرفتم سکوت کنم...
نه که حرفاشون مهم نباشه و نشنیده گرفته باشم...
به خاطر اینه که اون آدم دیگه مثل قدیما برام مهم نیست...!
کاش یه عده بفهمن معنی سکوت ما رو.....://
۱۰ نظر ۱۳ موافق ۰ مخالف

آدم بزرگی که بچه شد....

وقتی ۱۳ سالم بود
شازده کوچولو رو برداشتم بخونم
ولی خوشم نیومد و نصفه نیمه ولش کردم
امروز بعد از چندین سال دوباره دارم میخونمش
هر قسمتو که میخونم یکم فکر میکنم و دوباره برمیگردم میخونمش
خیلی از ماها،شاید،تو بچگی یه آدم بزرگ بودیم
حالا که آدم بزرگ واقعی شدیم،حس میکنیم مثل بچه ها فکر میکنیم مثل شازده کوچولو...
دنیای عجیبیه :)
۱۲ نظر ۱۱ موافق ۰ مخالف
درباره من
🍃 نه تو می مانی،
نه اندوه
و نه هیچ یک از مردم این آبادی
به حباب نگران لب یک رود قسم
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت
غصه هم خواهد رفت
آنچنانی که فقط
خاطره ای خواهد ماند...🍃
نویسندگان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان