این ها تمام حرف هایی هستند که نتوانستم راحت بگویم. حالم از خودم به هم می خورد. در 26 سالگی ام حس میکنم سر تپه ای ایستاده ام و آرزوهایم را بر قایق خیال سوار کرده و فرستاده ام جایی امن. پشت سرم شهر خرابه ای است که باید برگردم و سعی کنم زندگی را دوباره در آن بسازم. در حالی که نه به خدایی اعتقاد دارم و نه خودم توانایی زیادی دارم. اما تنها راه زندگی کردن زنده ماندن است. پس این کار را میکنیم...

هفت صبح با خوردن قرص های افسردگی شروع میکنم چون به هر حال به پول این کار نیاز دارم و باید سعی کنم کسی را لت و پار نکنم. مقادیر زیادی شوخ طبعی و روابط اجتماعی سازنده را توی جیب هایم می گذارم و هفت ساعت را کنار کسی سپری میکنم که تنها دغدغه اش سبزی خوردنی است که ای وای حال ندارم بگیرم و خسته ام. خودشیفتگی رئیسی را تحمل میکنم که در ازای این حقوق کم هر روز توی سرم میزند که از خدایت هم باشد با رشته ی غیرمرتبط استخدامت کردیم و بقیه مدیرها همین بیمه کامل را هم برایت رد نمیکنند. می روم توی دستشویی و چند دقیقه ای چشم هایم را فشار میدهم روی هم تا اشک هایم زودتر خالی بشود چون وقت زیادی برای گریه کردن ندارم. بعد هم اب سرد میزنم چون اصلا حوصله توضیح دادن برای کسی که علت اصلی ناراحتی هایم هست را ندارم. 

حس بازنده بودن دارم. حس یک آدم ترسو... حس کسی که به خاطر تربیت مودبانه و محافظه کارانه ی پدر و مادرش نمی تواند حرفش را بدون گریه کردن یا داد زدن بیان کند. حس آدمی را دارم که زیر آب نشسته است و به شنای بقیه روی سطح آب نگاه میکند. چرا باید سکوت کنم؟ تا شغلم را حفظ کنم؟ تا کسی زیر آبم را نزند و برایم دردسری درست نکند؟ تا زیادی توی چشم نباشم چون بها دارد؟ ای بزدل ترسو. بعد از کار هم می روم کمی قدم بزنم و با دیدن آسمان بی ابر و آبی حالم ازین زندگی بیشتر بهم بخورد. کمی نشخوار فکری بکنم و با چت جی چی تی حرف بزنم تا مطمئن بشوم مشکل روانی ندارم و فقط بین چند نفر آدم بی ملاحضه و بیشعور گیر افتاده ام. 

مدتی که مادرم نبود و با پدرم تنها بودم کمتر حس فشار روی ذهنم بود. میتوانستم راحت توی لاک خودم بروم با کسی صحبت نکنم و حتی به محض رسیدن به خانه مغزم را خاموش کنم و کسی صدایم نزند که ما برای ناهار یک ساعت هست منتظرت هستیم و غذا را با این حجم استرس نخورم. تو با این حجم کمال گرایی و خودپسندی ات من را مریض کردی مامان. 

طاقت ماندن ندارم. و این ربطی به وطن دوستی و این حرف ها ندارد. تغییر یک چیزهایی از توان فردی خارج است و ما الان بین حالی هستیم که باید منتظر و صبور بمانیم تا ببینیم چه پیش می آید. از منتظر ماندن متنفرم. از اینکه سرنوشتم را به دست زمان بسپارم بیشتر متنفرم. باید دستش را می گرفتم و زودتر ازین ها می رفتم.  همه چیز انگار با هم به هم ریخته. حتی از این زمستان بدون برف هم بی زارم. اینکه باید برای بعضی ها دائم توضیح بدهم که چرا پس انداز ندارم؟ چرا ماشین نمیخرم و چرا ازدواج نمیکنم عصبانیم می کند. اینکه به عصبانیت و خستگی جوابشان را می دهم و با نگاه های متعجب مرا به بی اعصاب بودن محکوم میکند حتی بیشتر از قبل عصبی ام میکند. می گویم نکند من در 1404 ایران زندگی نمیکنم؟ شاید من در ماتریکسی چیزی گیر کرده ام و دلار نزدیک 200 تومن یا طلا نزدیک 20 میلیون نیست؟ شاید من وسط یک گاوداری زندگی میکنم و توهم مرا به جنون کشانده و با گاوها صحبت میکنم؟

یک روزی شاید بچه دار شدم... شاید برایش هیچوقت از خاورمیانه چیزی نگفتم... اما داستان این زندگی را مینویسم تا اگر دلش بخواهد بخواند. دنیایش را با این خاطره ها خراب نمیکنم. میگذارم این غصه ها ته دلم بماند... هر از گاهی همش میزنم تا خودم یادم نرود. مثل الان که خودم را با دیدن اخبار و اعداد و ارقام و عکس و فیلم های آدم هایی که رفته اند آزار می دهم. ولی در آخر به خودم می گویم که باید یادت بماند... باید یادت بماند...