خاطرات زندگی یک نویسنده

مینویسم تا یادم بماند...

روز پنجم

+ ۱۴۰۴/۱۰/۲۶ | ۱۹:۰۰ | •miss writer•

Oh... My goodness... F**k this shit!

اولین کلماتی بودند که با دیدن ارور صفحه‌ی بیان به دهنم آمد. اگر سرورهای بیان هم از دسترس خارج میشد دیگر هیچ... مقدار زیادی دلسرد شدم اما حجم بالای کار اجازه نداد که ادامه پیدا کند. 

از اول صبح باران ریزی شروع شده. امیدوارم حالاها بند نیاید. دور از انتظار برای یک شهر کوهستانی و کمی هم بعید. ولی الان حاضرم تا کمر توی برف فرو بروم تا اینکه این سرمای خشک و سرد را ببینم. 

یک هفته از شروع فیلترینگ شدید اینترنت می‌گذرد. از قرار معلوم همچنان شاید یکی دو هفته ادامه پیدا کند. حس میکنم از همه چیز جا مانده ام، از اپلای از زبان خواندنم، از برنامه ی مهاجرت... کاش میشد یک باره همه چیز درست بشود. شاید هم یک ریسک واقعی مالی باید بکنم ها؟ باید بالغ‌تر و بزرگسال‌تر بشوم نه؟ سردرد دارم...

دیگر به خودم ایمان چندانی ندارم... به خدا هم که نداشتم... پس به چه چیزی ایمان داشته باشم؟ به معجزه‌ی عشق؟ که تا الان از زندگی نبریده ام به خاطرش؟ فکر کنم اگر شب‌ها زودتر بخوابم و صبح ها کمتر در رخت‌خواب بمانم اوضاعم بهتر بشود. این ۴۰٪ امیدی که به زندگی دارم از سرش هم زیادی است، ولی شاید ۳۰٪ برای آسنترا باشد، ۱۰٪ برای گربه‌ها و بقیه اش برای یکی دو نفر که دوستشان دارم. با این حال از خودم تعجب میکنم که سطع شوخ‌طبعی‌ام همچنان به قوت قبل باقی مانده. فکر کنم هنوز حالم خوب است... آره...

زمانی فکر میکردم اگر زندگی‌ام یک داستان باشد و من نقش اولش، قطعا قهرمانی خواهم بود که دنیا را نجات خواهم داد. بعد فهمیدم من همینکه زندگی خودم را نجات بدهم شاهکار کرده ام، مال بقیه پیشکش. حالا حس میکنم زندگی‌ام شبیه کارمین سریال The Bear باشد، یک زندگی پر از تنش، آشوب و کسی که سعی دارد از دل این آشوب نجات پیدا کند، بقیه را نجات بدهد درحالی که خودش در ایجاد این آشوب‌ها نقشی ندارد.

روز چهارم

+ ۱۴۰۴/۱۰/۲۵ | ۱۲:۰۴ | •miss writer•

روزهای سختی بودند، برای مسافرت کوتاهی رفته بود خارج و من درونگرا را با کوهی از حرف های توی سینه تنها گذاشته بود. مسافرت کاری بود، میدانستم و این را هم میدانستم که یک بخشی اش برای آینده‌ی بهتر است. اما یک سری حرف‌ها هست که فقط به افراد کمی میتوانی بزنی و برای من آن افراد کم، همان یک نفر بود. خلاصه بگویم... پیش تراپیستم رفتم. این حرف‌ها را او به من گفت. و من آنجا فهمیدم که چقدر در دنیا میتوان تنها بود، بین هزاران نفر. وقتی کسانی که دایره‌ی امن ارتباطاتت هستند نباشند، دنیا انگار جای ترسناکی میشود. فهمیدم که چقدر این انسان به ظاهر قدرتمند با علم و منطقش تنها می‌شود اگر هم‌زبان نداشته باشد.

حالا این روز‌ها که بساط اینترنت جمع شده و نهایت ارتباط ما به تماس‌هایی کوتاه، محدود و سانسور شده است، بیشتر از همیشه حس تنهایی میکنم. حالا که تو دوری، انگار هیچکس حرف من را نمی‌فهمد.

روز سوم

+ ۱۴۰۴/۱۰/۲۴ | ۱۰:۴۸ | •miss writer•

حتی با درشت ترین فونت اینجا هم تایپ کردن با گوشی برایم سخت است. اما همچنان مینویسم. 

فکر میکنم در تغییرات مهم تاریخی این موضوع اهمیت زیادی دارد: ما در حال حاضر شاهدان زنده‌‌ی این برگ از تاریخ هستیم. پس مهم است که چیزهای زیادی را با چشم خود ببینیم. و منظورم فقط دیدن نیست، دیدن و فکر کردن و یک دل گنده برای به خاطر سپردن تلخ‌ترین روزها.

این‌ها را در حالی مینویسم که روی صندلی ناراحت آزمایشگاه نشسته ام، از پنجره به آسمان آبی و ابرهای تپل نگاه میکنم و بیشتر غمگین میشوم. امروز آسمان خیلی قشنگ شده، و این مرا غمگین میکند. در این روزها اگر حالم بد باشد، بدتر میشوم. انگار که زمین و آسمان به من یادآوری میکند که آن بیرون چقدر قشنگ است و غم تو ذره‌ای برای دنیا اهمیتی ندارد. تو صرفا یک موجود زنده هستی روی کره‌ی زمین کنار هزاران موجود دیگر.

امروز قول داده‌ام برای دیدنش بروم، هرطور که شده... شاید دعوا کنیم، شاید هم نکنیم... شاید فقط من حالم بد است چون همچنان برای پیدا کردن باریکه‌ای نور امید به کتاب‌هایم پناه میبرم. شاید یک جایی باشد که قهرمان داستان بالاخره نور امیدش را پیدا میکند. ولی در این فصلی که من هستم، هزاران ناامیدی روی سرم تلنبار شده و تا فصل بعدی انگار باید یک عمر منتظر بمانم... شاید رد بشود...

دومین روز بعد از بازگشت

+ ۱۴۰۴/۱۰/۲۳ | ۰۸:۵۰ | •miss writer•

بیدار شدن همیشه برایم بزرگترین چالش روز بوده. این روزها حتی سخت‌تر هم شده. غلبه کردن بر آن صدای مزخرف داخل مغزم که یک همکاری را امروز کتک بزنم از آن هم سخت تر است. ولی نمیدانم چطور میشود که در نهایت با لبخند وارد میشوم و این ۷ ساعت را طوری میگذرانم که انگار چیزی برایم مهم نیست. شاید اشتباه باشد، واقعا باید کسی را کتک بزنم.

شاید اگر کنارم بودی همه‌ی این‌ها برایم آسان‌تر بود. ولی دوری... و سهم من از تو صدای خسته ای است که نصفه و نیمه احوال پرسی میکند، چون نمیتواند چیزی بیشتر از آن بگوید. نمیتوانی از دردهایت بگویی اما میدانم که بیشتر از آن چیزی که خلاصه وار گفتی درد داری. شاید اگر کنارت بودم چیزی بیشتر از مواظب خودت باش برایت میگفتم. شاید یک دلداری و یک آغوش میتوانست تمام که نه گوشه ای از دردت را برای چند دقیقه ای محو کند.

به قلم یک نویسنده

+ ۱۴۰۴/۱۰/۲۲ | ۲۲:۲۲ | •miss writer•

در این چند روز انقدر ذهنم درگیر و حال روحیم نامناسب بود که به فکرم نرسید جایی هست که هنوز از شیلترینگ در امان مانده است. کمی ناامید شدم وقتی تعداد کمی ستاره ی روشن دیدم، فکر میکردم شاید کسی آمده باشد و حرفی زده باشد، شاید بتوانیم کمی همدردی کنیم کمی گریه کنیم و به حال خودمان افسوس بخوریم که جوانی مان دارد مفت میسوزد و می رود. شاید نویسنده های دیگر هم یادشان رفته یا شاید درگیرتر از آن هستند که به اینجا فکر کنند.

اوضاع خوبی نیست، هیچ چیزی در زندگی شخصی ام طبق برنامه پیش نرفت، نه برنامه ی آزمون آیلتس، نه اپلای نه خرید آن لیست آرزوهایم نه هیچ چیز دیگری... همه رفتند روی هوا... شاید کمی برایشان هم گریه کردم ولی بعد دیدم چه اهمیتی دارد؟ داشتن همه ی این ها با اوضاعی که پیش آمده اصلا خوشحالم نمیکرد. 

در این روزها حرف زدن از امیدواری سخت تر از همیشه است و هیچ کلمه ای خشم، غم و اندوهی که یک ملت با گوشت و خون تجربه میکند را نمی تواند تسلی ببخشد. کاش امید دادن کمی راحت بود. کاش میتوانستم به جز صبور بودن و رها کردن زندگی به گذر زمان کار دیگری انجام بدهم. 

 

مثل یک پزشک با نسخه هایش، نویسنده قلمش را دارد برای خوب کردن حال آدم ها.من یک نویسنده ام چیزی جز نوشتن ندارم...پس بیایید همه با هم کمی دیگر قوی بمانیم صبر کنیم تا پایان این شب سیه سپید شود. شاید روزی هم رسید که به جای غم‌نامه اینجا برایتان از شادترین حالات بنویسم.

ناعادلانه است

+ ۱۴۰۴/۱۰/۶ | ۲۳:۴۳ | •miss writer•

خدا نیست، وجود ندارد و اگر هم باشد موجود عادلی نیست.. هر وقت به دوست داشتنت و فاصله ی بینمان فکر میکنم... و در نهایت حتی این حرف ها هم دلم را آرام نمیکند و دلتنگ تر از قبل میشوم...

about us

میترا هستم،خانوم نویسنده
اینجا براتون از دنیای جادویی داستان میگم
گاهی هم از روزمرگی هام براتون مینویسم.