در این چند روز انقدر ذهنم درگیر و حال روحیم نامناسب بود که به فکرم نرسید جایی هست که هنوز از شیلترینگ در امان مانده است. کمی ناامید شدم وقتی تعداد کمی ستاره ی روشن دیدم، فکر میکردم شاید کسی آمده باشد و حرفی زده باشد، شاید بتوانیم کمی همدردی کنیم کمی گریه کنیم و به حال خودمان افسوس بخوریم که جوانی مان دارد مفت میسوزد و می رود. شاید نویسنده های دیگر هم یادشان رفته یا شاید درگیرتر از آن هستند که به اینجا فکر کنند.

اوضاع خوبی نیست، هیچ چیزی در زندگی شخصی ام طبق برنامه پیش نرفت، نه برنامه ی آزمون آیلتس، نه اپلای نه خرید آن لیست آرزوهایم نه هیچ چیز دیگری... همه رفتند روی هوا... شاید کمی برایشان هم گریه کردم ولی بعد دیدم چه اهمیتی دارد؟ داشتن همه ی این ها با اوضاعی که پیش آمده اصلا خوشحالم نمیکرد. 

در این روزها حرف زدن از امیدواری سخت تر از همیشه است و هیچ کلمه ای خشم، غم و اندوهی که یک ملت با گوشت و خون تجربه میکند را نمی تواند تسلی ببخشد. کاش امید دادن کمی راحت بود. کاش میتوانستم به جز صبور بودن و رها کردن زندگی به گذر زمان کار دیگری انجام بدهم. 

 

مثل یک پزشک با نسخه هایش، نویسنده قلمش را دارد برای خوب کردن حال آدم ها.من یک نویسنده ام چیزی جز نوشتن ندارم...پس بیایید همه با هم کمی دیگر قوی بمانیم صبر کنیم تا پایان این شب سیه سپید شود. شاید روزی هم رسید که به جای غم‌نامه اینجا برایتان از شادترین حالات بنویسم.