روز پنجم
Oh... My goodness... F**k this shit!
اولین کلماتی بودند که با دیدن ارور صفحهی بیان به دهنم آمد. اگر سرورهای بیان هم از دسترس خارج میشد دیگر هیچ... مقدار زیادی دلسرد شدم اما حجم بالای کار اجازه نداد که ادامه پیدا کند.
از اول صبح باران ریزی شروع شده. امیدوارم حالاها بند نیاید. دور از انتظار برای یک شهر کوهستانی و کمی هم بعید. ولی الان حاضرم تا کمر توی برف فرو بروم تا اینکه این سرمای خشک و سرد را ببینم.
یک هفته از شروع فیلترینگ شدید اینترنت میگذرد. از قرار معلوم همچنان شاید یکی دو هفته ادامه پیدا کند. حس میکنم از همه چیز جا مانده ام، از اپلای از زبان خواندنم، از برنامه ی مهاجرت... کاش میشد یک باره همه چیز درست بشود. شاید هم یک ریسک واقعی مالی باید بکنم ها؟ باید بالغتر و بزرگسالتر بشوم نه؟ سردرد دارم...
دیگر به خودم ایمان چندانی ندارم... به خدا هم که نداشتم... پس به چه چیزی ایمان داشته باشم؟ به معجزهی عشق؟ که تا الان از زندگی نبریده ام به خاطرش؟ فکر کنم اگر شبها زودتر بخوابم و صبح ها کمتر در رختخواب بمانم اوضاعم بهتر بشود. این ۴۰٪ امیدی که به زندگی دارم از سرش هم زیادی است، ولی شاید ۳۰٪ برای آسنترا باشد، ۱۰٪ برای گربهها و بقیه اش برای یکی دو نفر که دوستشان دارم. با این حال از خودم تعجب میکنم که سطع شوخطبعیام همچنان به قوت قبل باقی مانده. فکر کنم هنوز حالم خوب است... آره...
زمانی فکر میکردم اگر زندگیام یک داستان باشد و من نقش اولش، قطعا قهرمانی خواهم بود که دنیا را نجات خواهم داد. بعد فهمیدم من همینکه زندگی خودم را نجات بدهم شاهکار کرده ام، مال بقیه پیشکش. حالا حس میکنم زندگیام شبیه کارمین سریال The Bear باشد، یک زندگی پر از تنش، آشوب و کسی که سعی دارد از دل این آشوب نجات پیدا کند، بقیه را نجات بدهد درحالی که خودش در ایجاد این آشوبها نقشی ندارد.
بعد اومدیم تو سطحی ترین مشکلات زندگی خودمون گیر کردیم...
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.