روزهای سختی بودند، برای مسافرت کوتاهی رفته بود خارج و من درونگرا را با کوهی از حرف های توی سینه تنها گذاشته بود. مسافرت کاری بود، میدانستم و این را هم میدانستم که یک بخشی اش برای آینده‌ی بهتر است. اما یک سری حرف‌ها هست که فقط به افراد کمی میتوانی بزنی و برای من آن افراد کم، همان یک نفر بود. خلاصه بگویم... پیش تراپیستم رفتم. این حرف‌ها را او به من گفت. و من آنجا فهمیدم که چقدر در دنیا میتوان تنها بود، بین هزاران نفر. وقتی کسانی که دایره‌ی امن ارتباطاتت هستند نباشند، دنیا انگار جای ترسناکی میشود. فهمیدم که چقدر این انسان به ظاهر قدرتمند با علم و منطقش تنها می‌شود اگر هم‌زبان نداشته باشد.

حالا این روز‌ها که بساط اینترنت جمع شده و نهایت ارتباط ما به تماس‌هایی کوتاه، محدود و سانسور شده است، بیشتر از همیشه حس تنهایی میکنم. حالا که تو دوری، انگار هیچکس حرف من را نمی‌فهمد.