خاطرات زندگی یک نویسنده

مینویسم تا یادم بماند...

حضورت مثل عطر پوست نارنگیه...

+ ۱۳۹۸/۱۱/۱۰ | ۱۰:۱۶ | •miss writer•

اون قدیما،منظورم از قدیما موقعیه که مدرسه نمیرفتم،بابام هنوز ماشین نخریده بود.تعطیلات با یه پیکان درب و داغون که بهشون میگفتن «خطی» میرفتیم تا روستای پدریم.یه خانواده پنج نفری بودیم،سه تا بچه قد و نیم قد که بینشون من قدم کوتاه‌تر بود.جاده کوهستانی و پر پیچ و خم بود و خاکی.دقیق یادم نیست چرا ولی همیشه خدا حالم بد میشد تو مسیر،شاید به این خاطر بود که به جز صندلی و زیر صندلی چیز دیگه‌ای نمیدیدم.مامانم همیشه تو کیفش نارنگی داشت،وقتایی که حالم بد میشد میداد بهم تا پوستشو بو کنم.خلاصه این میوه کوچولو میشد تمام امید من تو مسیر اول پوستشو اونقدر بو میکردم تا بوش تموم بشه،بعدم با بچه‌ها تقسیمش میکردم و میخوردیمش.حالا که نگاه میکنم به زندگیم،میبینم دور و برم همیشه شلوغ پلوغ بوده،اما توی این شلوغیا فقط چند نفر بودن که تو مشکلاتم،تو دلتنگیام و تو غم و غصه‌هام پیشم بودن،همونایی که عطر حضورشون مثل بوی دلچسب همون پوست نارنگیه تو ماشینه...ته دل آشوبمو آروم کردن و بهم انرژی دادن تا برگردم تو راه.تو زندگی هممون این آدمای دوست داشتنی حضور دارن،حواست باشه بهشون مبادا رنجیده خاطر بشن،مبادا کاری کنی که از دستشون بدی...

حقیقت...

+ ۱۳۹۸/۱۰/۲۳ | ۱۳:۳۳ | •miss writer•

«حقیقت» خیلی با واژه «واقعیت» فرق داره.

واقعیت اون چیزیه که معمولا ما فکر میکنیم «اینه»

اما حقیقت یه کلمه خاص برای توصیف «آن چیزی ست» که هرگز نخواهیم فهمید...

چند سال دیگه...

+ ۱۳۹۸/۱۰/۷ | ۱۱:۵۸ | •miss writer•

یه روزی میاد برمیگردی به عقب نگاه میکنی و یه لبخند به روی خودت میزنی

بابت همه سختیایی که کشیدی

بابت انتخابایی که به خاطرشون تغییر کردی از خودت تشکر میکنی.

چند سال دیگه وقتی برگردی به شبایی که تا خود صبح گریه کردی و قلبت از درد مچاله شد نگاه کنی تعجب میکنی ازینکه هر بار گفتی میمیرم و یه بار دیگه دووم آوردی...

گفتی خدایا سخته نمیتونم،اما باز هم پیروز شدی...

دیدی آدما اومدن و رفتن؟دیدی موندنیا موندن؟بی منت؟

و بین این روزای سختی که گذروندی یکی دو نفر بودن که دستت رو گرفتن...کسایی که راهو نشونت دادن و موندن باهات...اگه اینا فرشته نیستن پس چی هستن؟


اینا رو گفتم که بدونی چون میگذرد غمی نیست...

یا به قول شاعر که میگه:صبر کن ای دل که صبر سیرت اهل صفاست...



فعلا اینو داشته باشید تا من برم امتحان انگل‌شناسی رو بدم و بیام و سر فرصت و حوصله به وبلاگاتون سر بزنم :)

نامه ای به گذشته...

+ ۱۳۹۸/۷/۱۶ | ۱۴:۳۵ | •miss writer•

سلام رفیقم!

میدونم الان کرک و پرات ریخته(با اینکه هنوز انقد بچه مثبتی که ازین اصطلاحات سر در نمیاری😂)این نامه چی چی میگه؟ولی بهتره باور کنی،من خودتم از ده سال آینده،برای اینکه باور کنی یادآوری کنم که سال اول که بودی معلمت بهت یه شوکولات داد و گفت جایی بخورید که کسی نبینه،و تو توی این مسابقه تقلب کردی و به کسی هم نگفتی.یه خط‌کش طرح تمساح هم جایزه گرفتی.

کاش یکمی برای این حرفا بزرگتر بودی چون فکر نمیکنم این حرفایی که میخوام بهت بزنم رو درک کنی.

به عنوان آینده ات چندتایی توصیه باید بکنم بهت.نمیدونم درسته یا نه؟نمیدونم جلوی تجربه کسب کردن و بزرگ شدنتو میگیرم یا نه؟ولی توی اون دنیای موازی که قراره آینده تو بشه امیدوارم قلبت نشکنه و دلت نگیره.

اولین و مهم‌ترین چیزی که باید بگم بهت اینه که تو مثل دخترای هم سنت نیستی و هیچوقت هم نخواهی شد،تو فرق داری و خودت اینو درک میکنی و باید بپذیریش.این یه تفاوت خوبه،تو آدم موفقی خواهی شد اگه به حرفام گوش بدی.

وقتی بزرگتر بشی میفهمی همیشه دوستای کمی داری و گاهی دوستات اذیتت میکنن چون حرفاتو نمیفهمن،ولی یادت باشه نباید ناراحت بشی و گریه کنی.شاید بهتر باشه روی حرف زدنت تمرین کنی،دلخوریا رو توی دلت نگه نداری و باهاشون حرف بزنی.صحبت کن و نزار این اشتباه تکرار بشه.

قراره چند تا اتفاق مهم بیفته توی زندگیت همه ازت میخوان قوی باشی و بایدم باشی،اما یادت نره گاهی موقعا گریه کردن و درد و دل کردن اصلن اشکالی نداره.بعضی ازین اتفاقا تلخن و بعضیاشون خوب،به هر حال باید همه رو با خاطره خوبی بگذرونی.

بیشتر وقت بگذرون با پدربزرگ و مادربزرگت.

حسرت زندگی دیگران رو نخور،موقع سختیا ناشکری نکن و بدون آینده همیشه قشنگه،دقیقا مثل اون چیزی که آرزوشو میکنی.

یه چیزی هست که خیلی باید جدی بگیریش و اونم نویسندگی هست. بدون که خیلیا هستن که این توانایی رو ندارن. قراره کارای بزرگی انجام بدی پس از همین الان نویسندگیتو تقویت کن.

تمام سعیت رو بکن تا دبیرستان نمونه قبول بشی.اولین مسیرت واسه موفقیت همینه.چون دانشگاهی که میری و رشته ای که قراره توش تحصیل کنی دقیقا همونیه که میخوای.سختی داره ولی واقعا ارزش داره و مطمئن باش همیشه بابتش خوشحال خواهی بود.

دبیرستانت دوران نسبتا سختیه.اما اصلا نگران نباش.تو همیشه از پسش برمیای.

دوستای خیلی خوبی پیدا میکنی تو دبیرستان و تا آخر دانشگاهت با اینکه خیلی از هم دورید دوستای خیلی صمیمی‌ای هستید با هم و خاطرات خیلی قشنگی دارید.

بابت اشتباهات دیگران خودتو سرزنش نکن،و یادت باشه نمیتونی همیشه به همه آدما کمک کنی.تو آیینه خوبی‌ها باش،مطمئنم این روش همیشه کارسازه.

همیشه مراقب سلامتیت باش،این موضوع تو دوران راهنماییت خیلی جدی تره و اگه حواستو جمع نکنی مریض میشی،بعدشم ریزش مو میگیری و سفیدی موی زودرس!اینا رو نگفتم که بترسی،گفتم که یادت باشه سلامتی خیلی مهمه.مسواک بیشتر بزن :/

و اما دانشگاه -_-

لازمه تو دوران دانشگاهت خیلی دقت کنی توی انتخاب دوست.حواست باشه چون دعوای بدی ممکنه در انتظارت باشه.همیشه خونسرد باش و آرامشت رو حفظ کن.

تو دانشگاه برو دنبال علاقه اصلیت،برو انجمنای مختلف شرکت کن،فعالیت داشته باش.درستم خوب بخون.ولی اولین پله موفقیتت توی دانشگاهه.این فرصت رو از دست نده.


خلاصه اینکه برو جایی که دلت خوشه.مطمئن باش خوشحالی تو خوشحالی عزیزاته :)


.......................................................................................................................

اینم از چالش ما به دعوت آقای سربه هوا :)

کسی نمونده دعوتش کنم همه تقریبا شرکت کردن دیگه :))


پ.ن:سایت دانشکده :))تمرکز ندارم شاید بعدا یه قسمتایی اضافه کنم به متن دوباره.

ده سال بعد...

+ ۱۳۹۸/۵/۱۲ | ۰۲:۱۴ | •miss writer•

داشتم به ۳۰ سالگی ام فکر میکردم
به یک روز معمولی ام،
که صبح بلند میشوم،میروم به دفتر انتشاراتم سر میزنم.دور میزها میچرخم و کارها را با ظرافت انجام میدهم.
با اینکه تا نیمه های شب بیدار میمانم و مینویسم هنوز عینک به چشمهایم ننشسته.عصرها کنار کسی که عاشقانه میپرستمش روی صندلی راحتی لم میدهیم،من برایش از روزهایی میگویم که سرم باد داشت و دنبال دردسر میگشتم،یک دانشگاه را از دست خودم آسی کرده بودم.او میخندد و میگوید که هنوز هم بزرگ نشده ام.من شده ام یک زن جوان با یک دختر یک ساله.اما مثل همین ۲۰ سالگی ام جیغ میزنم و میخندم.
تو اما نمیدانم کجایی؟با عشق یا بی عشق؟اما میدانم هنوز من را ته ذهنت داری،درست بین خنده هایت کتاب من را روی میز میبینی و با دیدن نامم جای مُهر انتشارات خنده روی لبهایت خشک میشود و جایش را به لبخندی تلخ میدهد.
از آن روز است که دیگر نتوانی من را از فکرت بیرون بیندازی و تو میمانی و عذابی که تا آخر عمر راه گلویت را میگیرد.
روزهای زیبای جوانی ام را نه با غصه خوردن گذراندم،نه با فکر کردن به تو. من رفته ام پی کارم،خودت مرا فرستادی من هم رفتم. دلم را که شکستی سرم به سنگ خورد،تازه به خودم آمدم و آدمها را شناختم.
از آن روز دیگر من آن دختر ضعیف نبودم،دلم را که زمین انداختی فهمیدم نباید به هر کسی آنقدر بها بدهم که مهرم را با بی مهری جواب بدهد.دلم را که زمین انداختی فهمیدم نباید هر کسی را آنقدر جدی بگیرم و بزرگش کنم که بالای سرم بایستد و با غروری که من بهش داده ام زیر پا لهم کند.
آن روز که به خاطر یارت دلم را شکستی فکرش را نمیکردی از همان ناحیه ای که قلبم را شکاندی همان یار عزیز قلبت را بشکند.شاید فکر نمیکردی دنیایمان برعکس بشود،ولی باید بگویم نه!من شدیدا معتقدم که خدا از دل شکسته نمیگذرد،که زمین گرد است و‌ دیر یا زود نیکی و بدی به سمتمان برمیگردد.من شدیدا معتقدم که خدا هر چقدر که ما دوستش نداشته باشیم باز هم حواسش به ما است.میداند کی و کجا آنطور که دلمان شکست جبرانش کند.
آری من به گرد بودن زمین شدیدا معتقدم...


یاد باد آن روزگاران...

+ ۱۳۹۸/۴/۲۲ | ۲۲:۱۱ | •miss writer•

این ۲۰ تومنی را بگیرید،

کمی از آن "دلخوشی" ها برایم بگذارید

کمی هم از آن شیشه رنگی که رویش نوشته اید "بوی شمعدانی".چند دسته گل یاس می‌خواهم،از همان هایی که کنار ایوان خاطرات می رویند...

این ۲۰ تومنی را بگیرید،یک دسته موی مشکی که در آسیاب سفید نشده میخواهم...

کمی هم "میوه باغ شادی" می‌خواهم،

کنار چای هل دار بدجور میچسبد شیرینی  تکرار روزهای خوش...

همه این ها را برایم حساب کنید لطفا،

آها راستی!...

تا یادم نرفته بگویم که "جوانی" ام سلام رساند و گفت:

اگر میشود عینکم را تعمیر کنید.

چند سالی میشود که او را ندیده ام

گمانم دوباره نمره چشمهایم بالا رفته...

about us

میترا هستم،خانوم نویسنده
اینجا براتون از دنیای جادویی داستان میگم
گاهی هم از روزمرگی هام براتون مینویسم.