خاطرات زندگی یک نویسنده

مینویسم تا یادم بماند...

نامه ای به تو

+ ۱۳۹۹/۳/۲۰ | ۱۲:۲۳ | •miss writer•

دیگر ناتوانم از دوست داشتن. به خاطرات و خطورات ذهن لکنت‌دارم که رجوع می‌کنم، تو آخرین بودی. بعد از تو دیگر نشد که امید ببندم، که رویا بسازم، که برای چیزی بجنگم. می‌گویم ناتوان شده‌ام از دوست داشتن و این یک مبالغه شاعرانه نیست. واقعا ناتوانم از یک دوست داشتن معمولی، از عشق ورزیدن، از قربان‌صدقه رفتن، از دلبری کردن. بعد از تو حتی شاعرانه‌هایم نیز خشکید. برخلاف شاعرانگی دیگران که در هجران بیشتر گُر می‌گیرد و بلندتر زبانه می‌کشد. که در پس این یکی ابدیت هجران است و در دیگری انتظار وصال. بعد از تو حتی نوشته‌هایم نیز چون خودم شکسته شدند؛ انگار دیگر دلیلی برای ناشکسته بودن نداشتند. کدام آینهٔ شکسته است که تصویرش نشکسته بماند؟ واژه‌ها هم اگر برآمده از دل باشند ناگزیرند از شکستگی. اما با تمام این‌ها وقتی تو در یادی، کلماتم دوباره ناشکسته می‌شوند، دوباره شکسته‌بندیده می‌شوند، دوباره فیل‌شان یاد هندوستان می‌کند و دوباره شاعرانه می‌شوند.


وقتی از این‌جای زمان به تو و نگاه خودم به تو می‌نگرم کل ماجرا برایم به طنزی سیاه بدل می‌شود. واقعا من عاشق چه چیزت شدم؟ اینکه نقاش بودی؟ اینکه مغرور بودی؟ اینکه مثل باقی همجنس‌هایت خجالتی نبودی؟ اینکه اعتماد به نفس بالایی داشتی؟ اینکه در کارهای جمعی اولین کسی بودی که آستینت را بالا می‌زدی؟ انگار من بیش از آنکه به دنبال تو باشم، به دنبال گمشده‌های خودم بودم: به دنبال هنرِ ادامه ‌نداده‌ام، به دنبال غرور نداشته‌ام، به دنبال اعتماد به نفسم... پس وقتی تو مرا پس زدی، انگار تمام چیزهایی که می‌خواستم بشوم، مرا پس زدند؛ تمام چیزهایی که دلیل جنگیدنم بودند، مرا رها کردند؛ تمام امیدهایم ناامیدم کردند.


اکنون که اینجا نشسته‌ام و به تو فکر می‌کنم دیگر بغضی در گلویم نیست، دیگر حسرتی در سینه‌ام نیست، دیگر کاشی بر زبانم نیست. حالا دیگر تو برای من معنای حقیقی زندگی هستی: معنای بزرگ شدن، معنای نرسیدن، معنای پذیرش و کنار آمدن. انگار سهم من از تو در این بُعد زمانی-مکانی همین بوده و همین هم کم تحفه‌ای نیست. حالا دیگر خودم را بی‌بهره از تو نمی‌دانم. من سهمم را از تو گرفتم. اما راستی، تو هم سهمت را از من گرفتی؟



+پست قشنگی که امروز در وبلاگ غمی خوندم.نویسنده وبلاگ رو نمیشناسم ولی چند تا پست ازش خوندم که خیلی به دلم نشست.به نظرم نویسنده های خوب که درست و حسابی بنویسن و کارشون کپی نباشه خیلی کم هستن.و نویسنده این وبلاگ خیلی قشنگ ساده و کامل احساسات واقعی خودش رو بیان کرده.منم خیلی خوب باهاش ارتباط برقرار کردم و با اینکه اغلب متن های طولانی رو نمیخونم ولی تا آخر این متن رو خوندم.حس کردم حرفای منن که یک نفر خیلی دقیق به شکل نوشتاری درش آورده.

پشت بام

+ ۱۳۹۹/۳/۱۸ | ۱۵:۱۹ | •miss writer•

قفل کشویی را بعد از ده دقیقه زور زدن توانستم باز کنم.با خستگی ناشی از بالا آمدن از ده طبقه عرق روی پیشانیم را با پشت آستینم پاک کردم.در را با پا محکم هل دادم که با صدای بدی باز شد و محکم به دیوار خورد.هوا بوی نم باران میداد. بویش را موقع نفس کشیدن حس میکردم.سرم را بالا گرفتم و به آن باریکه نور ضعیفی که از بین توده ابرهای خاکستری و به هم پیوسته بیرون آمده بود نگاه کردم.دستم را سایه بان چشمهایم کردم.به دنبال مکانی مناسب روی پشت بام چشم گرداندم.دست چپ،درست پشت یکی از دودکش های بلند هاله ی سیاه و درازی را دیدم که با نسیم ملایمی که میوزید آرام جابه جا میشد.عینکم را از توی جیبم درآوردم و پرز دستمالی که روی شیشه چسبیده بود را با گوشه ی پیراهنم پاک کردم.با واضح شدن تصویر آدمی که لبه ی پشت بام ایستاده بود.بی اختیار داد زدم:آهای چه غلطی داری میکنی اون بالا؟...

continue

پندنامه

+ ۱۳۹۹/۳/۱۲ | ۰۹:۴۶ | •miss writer•
نصیحت های من به خودم:

1.مهربان باش اما وقتت رو برای اثباتش به دیگران هدر نده.
2.تا کسی ازت کمک نخواسته کاری نکن.
3.راجع به عقاید کسی باهاش بحث نکن.
4.وقتی خسته و غمگینی راجع به مسائل مهم فکر نکن.
5.هر کس توی زندگی مسیری داره.تو راه خودت رو برو.
6.وقتی خسته ای میتونی ناامید بشی و گریه کنی اما حق نداری جا بزنی.
7.دست از یادگیری برندار.
8.هر وقت ترسیدی ریسک کن و بپر.
9.بیشتر از مشکلاتت روی کارهات تمرکز کن.


فکر میکنم هر کسی باید یه پندنامه برای خودش بنویسه و بزاره یه جایی که جلوی چشمش باشه.که هر روز بهش یادآوری بشه.که یادش نره واسه چه کاری داره تلاش میکنه و هر وقت واسش مشکلی پیش اومد چیکار باید بکنه.

واکنش سریع

+ ۱۳۹۹/۳/۱۱ | ۱۰:۳۰ | •miss writer•

واکنش سریع خوبه یا بد؟

فرض کنید دارید تو یک جاده دو طرفه رانندگی میکنید.میخواید از ماشین جلوییتون سبقت بگیرید که یک ماشین دیگه از روبه‌رو با سرعت به سمتتون میاد.با ترشح هورمون آدرنالین،واکنش عکس العمل شما شکل میگیره.مغزتون داده‌های مربوط به فاصله،سرعت،شتاب رو بررسی و تحلیل میکنه و شما دست به کار میشید.سرعتتون رو کم میکنید،به جای اول برمیگردید.یا نه،خیلی ریسک میکنید و سرعت ماشین رو بیشتر میکنید و سبقت میگیرید.همه این اتفاقات در چند ثانیه کوتاه رخ میده.یک لحظه فقط چند صدم ثانیه،خطای محاسباتی منجر به یک فاجعه میشه.و حتما بارها همچین پیش‌آمد‌هایی رو به چشم خودتون دیدید.

حالت دوم؛فرض کنید دوستتون یک حرفی زده و باعث ناراحتیتون شده.یا یک خبری بهتون رسوندن که شدیدا عصبانی شدید.همون اتفاقات شیمیایی توی بدنتون تکرار میشه.قند خون بالا میره،دمای بدن افزایش پیدا میکنه،سیستم سمپاتیک دست به کار میشه تا یه واکنشی در برابر این حرف‌ها بده.این اتفاقات هم در چند صدم ثانیه میفته.و یک حرکت اشتباه ممکنه باعث بشه وضعیتتون بدتر بشه.

شما حق دارید داد بزنید،عصبانی بشید،احساس ناراحتی و خشمتون رو بروز بدید.اما باید حواستون باشه،آسیبی به چیزی یا کسی نزنید.بارها شده بعد این تخلیه هیجان از خودتون بپرسید؛اصلا اهمیتی هم داشت؟چرا اینکار رو کردم؟اما اون لحظه انقدر بدن تحت تاثیر هورمون‌ها قرار میگیره که کنترلش سخت میشه.

خیلی از ما به واکنش سریع عادت کردیم چون این کار رو تنها راه برخورد با مشکلات و حوادث میدونیم.خیلی‌ها هنوز بعد از سال‌ها درس خوندن،بازم موقعی که نمره نهایی‌شونو میبینن و با دیگران مقایسه میکنن ناامید میشن و شروع میکنن به خودخوری.خیلی‌ها هستن که هنوز هم با کوچکترین حرفی،از کوره در میرن و یک کاه رو کوه میکنن.نه تنها به خودشون که به بقیه هم آسیب میزنن.کم نیستن این دست آدم‌ها که با هر خبر کوچیک و درشتی،طبل و بوق رو برمیدارن که آی ایهاالناس فلین شد و فلان شد.شاید درستش این باشه که ازون موقعیت یکمی فاصله بگیریم و خودمون و اون اتفاق رو از بالا نگاه کنیم بهش.شاید حتی ارزش فکر کردن هم نداشته باشه.چه برسه به واکنش نشون دادن.


با این حساب واکنش سریع خوبه یا بد؟کی مشخص میکنه چی خوبه و چه بده؟بستگی داره از چه زاویه‌ای بهش نگاه کنیم.

قصه های شب.یک

+ ۱۳۹۹/۳/۹ | ۱۹:۵۱ | •miss writer•

تنها در خانه...



روحی که داشت از بدنم فاصله میگرفت و به سمت دنیای خواب پرواز میکرد،با نیرویی قوی به سمت پایین کشیده شد.با چشم سوم هیبت خودم را که به جسم آرام گرفته روی تخت نزدیک میشد،میدیدم.در فاصله‌ای چند میلی‌متری شناور شدم و مکث کردم.ناگهان همه چیز سنگین شد و پشت گرمم سرمای تخت را احساس کرد.چشمهایم را به سختی باز کردم و سعی کردم زبانم را که از شدت خشکی به سقف دهانم چسبیده بود بچرخانم.کورمال کورمال دستم را به سمت میز پاتختی بردم و لیوان آب را گرفتم.بروی پهلو چرخیدم و با کرختی دستم را به دهانم نزدیک کردم.با جاری شدن قطرات پر حباب و ولرم آب بین لبهایم،جانی دوباره گرفتم.تپش بی‌مهابای قلبم آرام گرفت.نفسی عمیق کشیدم و به پشت دراز کشیدم.صدای همسرم آرام کنار گوشم گفت:چقدر خوب شد بیدار شدی...دیگه داشتم از نگاه کردن بهت خسته میشدم.دستی روی پیشانیم کشیدم و گفتم:خوابت نبرد؟

گفت:نه،تو چی؟

گفتم:داشتم خواب بد میدیدم.

گفت:پس خوب شد که بیدارت کردم.

دست چپم را برای به آغوش کشیدنش باز کردم.جایش روی تخت خالی بود.ناگهان به یاد آوردم که همسرم چند روز پیش به مسافرت رفته و من در خانه تنها هستم.


این دنیا سراسر رنجه...

+ ۱۳۹۹/۳/۸ | ۱۹:۰۴ | •miss writer•

میگی زندگیت سراسر رنجه؟دنیا همش همینه.بالا و پایین‌ها،رنج و شادی‌ها.شاید تا حالا خیلی رنج کشیده باشی،ولی از یه جایی به بعد این تصمیم توعه،که از دنیا فقط رنجاشو ببینی یا قدم برداری برای رسیدن به شادی.

دیدی وقتی مدت زیادی میمونی توی تاریکی،بعدش که میری یه جای روشن چشمات درد میگیره؟حتی رسیدن به نور هم رنج‌های خودش رو داره.اما این نهایت کاریه که باید انجامش بدی.نمیتونی تا ابد توی تاریکی بمونی و انتظار داشته باشی به نور برسی.آره پایان شب سیه سپید است،اما به شرطی که خودتم برای تموم کردنش یه قدمی برداری.

.

.

.

.

.

ما آدم‌ها بعضی مواقع خیلی عجیب میشیم.توهم «اندیشه و تفکر» میزنیم،در حالی که فقط به چیزای بیهوده فکر میکنیم.

about us

میترا هستم،خانوم نویسنده
اینجا براتون از دنیای جادویی داستان میگم
گاهی هم از روزمرگی هام براتون مینویسم.