خاطرات زندگی یک نویسنده

مینویسم تا یادم بماند...

روز سوم

+ ۱۴۰۴/۱۰/۲۴ | ۱۰:۴۸ | •miss writer•

حتی با درشت ترین فونت اینجا هم تایپ کردن با گوشی برایم سخت است. اما همچنان مینویسم. 

فکر میکنم در تغییرات مهم تاریخی این موضوع اهمیت زیادی دارد: ما در حال حاضر شاهدان زنده‌‌ی این برگ از تاریخ هستیم. پس مهم است که چیزهای زیادی را با چشم خود ببینیم. و منظورم فقط دیدن نیست، دیدن و فکر کردن و یک دل گنده برای به خاطر سپردن تلخ‌ترین روزها.

این‌ها را در حالی مینویسم که روی صندلی ناراحت آزمایشگاه نشسته ام، از پنجره به آسمان آبی و ابرهای تپل نگاه میکنم و بیشتر غمگین میشوم. امروز آسمان خیلی قشنگ شده، و این مرا غمگین میکند. در این روزها اگر حالم بد باشد، بدتر میشوم. انگار که زمین و آسمان به من یادآوری میکند که آن بیرون چقدر قشنگ است و غم تو ذره‌ای برای دنیا اهمیتی ندارد. تو صرفا یک موجود زنده هستی روی کره‌ی زمین کنار هزاران موجود دیگر.

امروز قول داده‌ام برای دیدنش بروم، هرطور که شده... شاید دعوا کنیم، شاید هم نکنیم... شاید فقط من حالم بد است چون همچنان برای پیدا کردن باریکه‌ای نور امید به کتاب‌هایم پناه میبرم. شاید یک جایی باشد که قهرمان داستان بالاخره نور امیدش را پیدا میکند. ولی در این فصلی که من هستم، هزاران ناامیدی روی سرم تلنبار شده و تا فصل بعدی انگار باید یک عمر منتظر بمانم... شاید رد بشود...

دومین روز بعد از بازگشت

+ ۱۴۰۴/۱۰/۲۳ | ۰۸:۵۰ | •miss writer•

بیدار شدن همیشه برایم بزرگترین چالش روز بوده. این روزها حتی سخت‌تر هم شده. غلبه کردن بر آن صدای مزخرف داخل مغزم که یک همکاری را امروز کتک بزنم از آن هم سخت تر است. ولی نمیدانم چطور میشود که در نهایت با لبخند وارد میشوم و این ۷ ساعت را طوری میگذرانم که انگار چیزی برایم مهم نیست. شاید اشتباه باشد، واقعا باید کسی را کتک بزنم.

شاید اگر کنارم بودی همه‌ی این‌ها برایم آسان‌تر بود. ولی دوری... و سهم من از تو صدای خسته ای است که نصفه و نیمه احوال پرسی میکند، چون نمیتواند چیزی بیشتر از آن بگوید. نمیتوانی از دردهایت بگویی اما میدانم که بیشتر از آن چیزی که خلاصه وار گفتی درد داری. شاید اگر کنارت بودم چیزی بیشتر از مواظب خودت باش برایت میگفتم. شاید یک دلداری و یک آغوش میتوانست تمام که نه گوشه ای از دردت را برای چند دقیقه ای محو کند.

به قلم یک نویسنده

+ ۱۴۰۴/۱۰/۲۲ | ۲۲:۲۲ | •miss writer•

در این چند روز انقدر ذهنم درگیر و حال روحیم نامناسب بود که به فکرم نرسید جایی هست که هنوز از شیلترینگ در امان مانده است. کمی ناامید شدم وقتی تعداد کمی ستاره ی روشن دیدم، فکر میکردم شاید کسی آمده باشد و حرفی زده باشد، شاید بتوانیم کمی همدردی کنیم کمی گریه کنیم و به حال خودمان افسوس بخوریم که جوانی مان دارد مفت میسوزد و می رود. شاید نویسنده های دیگر هم یادشان رفته یا شاید درگیرتر از آن هستند که به اینجا فکر کنند.

اوضاع خوبی نیست، هیچ چیزی در زندگی شخصی ام طبق برنامه پیش نرفت، نه برنامه ی آزمون آیلتس، نه اپلای نه خرید آن لیست آرزوهایم نه هیچ چیز دیگری... همه رفتند روی هوا... شاید کمی برایشان هم گریه کردم ولی بعد دیدم چه اهمیتی دارد؟ داشتن همه ی این ها با اوضاعی که پیش آمده اصلا خوشحالم نمیکرد. 

در این روزها حرف زدن از امیدواری سخت تر از همیشه است و هیچ کلمه ای خشم، غم و اندوهی که یک ملت با گوشت و خون تجربه میکند را نمی تواند تسلی ببخشد. کاش امید دادن کمی راحت بود. کاش میتوانستم به جز صبور بودن و رها کردن زندگی به گذر زمان کار دیگری انجام بدهم. 

 

مثل یک پزشک با نسخه هایش، نویسنده قلمش را دارد برای خوب کردن حال آدم ها.من یک نویسنده ام چیزی جز نوشتن ندارم...پس بیایید همه با هم کمی دیگر قوی بمانیم صبر کنیم تا پایان این شب سیه سپید شود. شاید روزی هم رسید که به جای غم‌نامه اینجا برایتان از شادترین حالات بنویسم.

ناعادلانه است

+ ۱۴۰۴/۱۰/۶ | ۲۳:۴۳ | •miss writer•

خدا نیست، وجود ندارد و اگر هم باشد موجود عادلی نیست.. هر وقت به دوست داشتنت و فاصله ی بینمان فکر میکنم... و در نهایت حتی این حرف ها هم دلم را آرام نمیکند و دلتنگ تر از قبل میشوم...

کابوس مرداد ماه

+ ۱۴۰۴/۵/۲ | ۲۲:۱۹ | •miss writer•

از در آزمایشگاه که بیرون زدم انگار جان گرفتم حتی با اینکه هوا گرم بود حس رهایی می داد. یک کله سوار اسنپ شدم و در راه جلوی اشک هایم را گرفتم. امروز بدترین روز کارم در این هفته بود. برق ها هر روز چند ساعتی می رود. به کجا؟ هر کسی حدسی می زند و فقط خدا خودش می داند. آن وسط ها هم که می آید دائم نوسان دارد. به معنای واقعی فاتحه اعصابم خوانده شد.

آسمان همچنان صاف و بی ابر است. به آسمان نگاه میکردم ولی آن حس رهایی که همیشه همراهش داشت را بهم نمی داد. همه چیز به طرز غم انگیزی آرام ساکت و گرم بود. سرم را روی پای مادرم گذاشتم و گریه کردم. اشک هایم بی صدا می آمد و طوری برایش حرف می زدم که متوجه لرزش صدایم نشود. این روزها فقط حال و هوای خانه آرام است. بدون اخبار و بدون صحبت از آینده. هر کسی خبرها را یواشکی دنبال می کند تا خانه آرام بماند. هیچ چیزی اما مثل قبل ترها شاد نیست.

بیشترین کاری که می کنم خوابیدن است. عصر می خوابم و بیدار میشوم کمی زندگی می کنم و باز میخوابم تا فردا صبح. آینده برای من پر از ابهام شده است. همه چیز انگار به نخی وصل شده. انگار همه بی خیالند و من پر از اضطرابم. زندگی بدون برق، آب سالم و هوای تمیز مثل کابوسی بدتر از بیدار شدن در خاورمیانه است. هر چه داشتیم به بهانه از ما میگیرند. هر روز که بلند می شوم با خودم می گویم یک روز دیگر هم باید دوام بیاورم و نمی دانم این دوام آوردن تا کجا جواب می دهد. تنها یک دلیل... فقط یک سپر برای دفاع از خودم این روزها دارم. آدمی که خودش با اینکه ناامید است ولی سعی می کند هر طور شده در این راه کمک حالم باشد. 

می گویم فرض کنیم که اصلا بتوانم بروم... تو و خانواده ام چه می شوید؟ اصلا نمی دانم این روزها باید چکار کنم و همین بیشتر از همیشه آزارم می دهد. و او می گوید که آنچه در اختیار توست... و من نمی گویم که این روزها حتی اختیار جسمم را هم ندارم. رد آنژیوکت روی دستم هر روز پر رنگ می شود و بعد کم رنگ تر. به کسی هم نمی گویم که یک روزهایی آسنترا را دوبار می خورم چون می دانم پریشان تر از این حرف ها هستم که بتوانم برای خوب کردن حال خودم فکر بکنم.

خلاصه این روزها وسط گرمای مرداد... در حالی که روزها طولانی تر و آفتاب تیزتر می شود انگار همه چیز مثل یک کابوس بی پایان است. انگار قرار نیست این روزها تمام بشود... انگار که خوشی به ما نیامده...

بعد از این روزهایی که مردیم

+ ۱۴۰۴/۴/۹ | ۰۰:۰۹ | •miss writer•

در این مدت بارها به ذهنم رسید که بیایم و چیزی منتشر کنم چون ناسلامتی نویسنده هستم. غرور نویسندگی ام میگفت دینی داری و باید در این روزهای سخت به جا بیاوریش. پس من هم شروع به نوشتن کردم. اما چیزی جز ناامیدی از نوشته هایم بیرون نیامد. شاید تقصیر تراپیستم باشد، یادم هست در آخرین جلسه مان گفت که ما آدم ها تمایل عجیبی داریم که خودمان را قوی نشان بدهیم. دوست داریم همه بگویند و ببینند که ما چقدر قوی هستیم اما نیستیم. همه ما موجوداتی ضعیف و ناصبور، با میزان توهم قدرتمندی فراوانیم. همان جا بود که شمشیر و سپرم را زمین گذاشتم. دیگر زیادی سنگین شده بود.

و خلاصه نوشته هایم شد حرف زدن از عمر و جوانی و آرزوهای ما که همینطور پرپر میشود و ما هم بر و بر نگاهشان میکنیم. جنگی که ناخواسته درگرفته و ما هم به ناچار وسط آن افتاده ایم. داشتم میگفتم که جنگ پیروز ندارد... به قیمت از دست رفتن جوانی همه ما تمام میشود. در جنگ امروز برنده فقط دلال های اسلحه هستند و ما آدم های معمولی باز مجبوریم برای حفظ این وطن، تنها چیزی که از این کشور گذاشتند سهممان بشود، به هر روشی که بلدیم بجنگیم. میدانم که قرار است هدف شماتت خیلی ها قرار بگیرم. ولی باید بگویم چون این ها ته دلم مانده بود.

آن ها که مهره های سرباز را زیر دست گرفتند راحت از پیشروی و شکست دادن دشمن حرف میزنند. ولی کسی واقعا چه می داند که بازی واقعی سر چه چیزی است و بده بستان واقعی کجاست؟ خدا خودش میداند.

به هر حال ما که هرگز راضی نبودیم و نیستیم که دستمان آلوده بشود چه به سیاست چه به خون... ما که شروعش نکردیم و اتمامش هم انگاری با خداست. دوباره ما می مانیم و صبر که باید بکنیم و ببینیم چه پیش می آید. باید ببینیم که اگر فرداهایی بود چطوری با این کورسویی امید ته قلب هایمان به زندگی ادامه بدهیم. انگار که مثلا آبی از آب تکان نخورده.

در پایان این چیزناله ی کمی ادبی باید اضافه کنم که خدایا از دستتان هم خیلی دلخوریم... ما باز هم این را انتخاب نکرده بودیم تو خودت بازی را شروع کردی و بریدی و دوختی و قانون گذاشتی... تهش هم اضافه کردی که فلان بکنید یا نکنید جایتان ته جهنم است... خوب ناعادلانه بازی میکنی! پس بگذار ما هم یکمی ناعادلانه زندگی کنیم...

about us

میترا هستم،خانوم نویسنده
اینجا براتون از دنیای جادویی داستان میگم
گاهی هم از روزمرگی هام براتون مینویسم.