روز سوم
حتی با درشت ترین فونت اینجا هم تایپ کردن با گوشی برایم سخت است. اما همچنان مینویسم.
فکر میکنم در تغییرات مهم تاریخی این موضوع اهمیت زیادی دارد: ما در حال حاضر شاهدان زندهی این برگ از تاریخ هستیم. پس مهم است که چیزهای زیادی را با چشم خود ببینیم. و منظورم فقط دیدن نیست، دیدن و فکر کردن و یک دل گنده برای به خاطر سپردن تلخترین روزها.
اینها را در حالی مینویسم که روی صندلی ناراحت آزمایشگاه نشسته ام، از پنجره به آسمان آبی و ابرهای تپل نگاه میکنم و بیشتر غمگین میشوم. امروز آسمان خیلی قشنگ شده، و این مرا غمگین میکند. در این روزها اگر حالم بد باشد، بدتر میشوم. انگار که زمین و آسمان به من یادآوری میکند که آن بیرون چقدر قشنگ است و غم تو ذرهای برای دنیا اهمیتی ندارد. تو صرفا یک موجود زنده هستی روی کرهی زمین کنار هزاران موجود دیگر.
امروز قول دادهام برای دیدنش بروم، هرطور که شده... شاید دعوا کنیم، شاید هم نکنیم... شاید فقط من حالم بد است چون همچنان برای پیدا کردن باریکهای نور امید به کتابهایم پناه میبرم. شاید یک جایی باشد که قهرمان داستان بالاخره نور امیدش را پیدا میکند. ولی در این فصلی که من هستم، هزاران ناامیدی روی سرم تلنبار شده و تا فصل بعدی انگار باید یک عمر منتظر بمانم... شاید رد بشود...