درباره دیدار بلوچ
هر چه دولت آبادی دید و شنید، مجموعه آنچه در دیدار بلوچ نوشته است.
برای خواندن این مطلب، روی این لینک کلیک کنید.
....
از سایت misswriter.ir
هر چه دولت آبادی دید و شنید، مجموعه آنچه در دیدار بلوچ نوشته است.
برای خواندن این مطلب، روی این لینک کلیک کنید.
....
از سایت misswriter.ir
من میگم: ببینید رودکی درست میگه « هموار خواهی کرد گیتی را؟ گیتیست، کِی پذیرد همواری؟»
یا اینکه «همه ما حق داریم در راهی که انتخاب میکنیم قدم برداریم»
یا «اگه ضرری نمیرسونه، پس راهم را ادامه میدم»
میگم «نه، یعنی نه! آخه ببین همینیام که هستم!»
ولی دنیا اینطور به نظر میرسه، که همه حق انتخاب دارن الا من! چرا گاهی بیش از حد حس گناه میکنم؟ کجای راه اشتباه بوده؟ حقیقتا از این خودخواهی آدمها، و از شنیدن حرفهایی که مجبورم با خودم تکرار کنم تا بتونم روزا دوباره قوی شروع کنم، خسته شدم.
فکر کردم یک روزی برای همیشه از این دنیا خواهم رفت. آن وقت مشتی فایل و ورق خط خورده کنج اتاق میماند، اگر هیچوقت شجاعت منتشر کردن آنها را نداشته باشم.
«دوستش داشتم... اما دست سرنوشت ما را در زمان و مکانی اشتباه رو به روی هم قرار داد...» این خلاصه کلام است.
شیدایم کرد ، (روی کلمهی بنفش رنگ کلیک کنید)
داستان شیدا...
داستان آدم هایی که با هم زندگی میکنند و از گذشته هم بیخبرند.
ماجرای بچه هایی که برای ورود به دنیای بزرگسالی، باید با رازهای خانواده روبه رو بشوند،
و آدم بزرگ هایی که این راز را پیش خودشان مخفی کرده اند.
با برگشتن کسی که کلید این راز است، آیا باز هم میتوانند از آینده ای که از آن میترسیدند فرار کنند؟
... یک نکته ی خیلی مهمی درباره زندگی وجود دارد. ما آدمها اسیر باورهای تکراری و گاهی هم از پایه غلط شده ایم. و این باورها طوری در ذهن ما رسوخ کرده اند که ممکن است هیچوقت متوجهش نشویم. یکی از آنها مقوله ی <امید و انگیزه> است. شاید ما درست آن را در مدارس درس ندادیم. اما میدانم تمام کتاب ها، همه ی قصه ها و فیلم ها آن را خیلی بهتر به تصویر کشیده اند.
میگویند اگر یک چیزی را دوست داشته باشی، هیچوقت از دوست داشتنش خسته نمیشوی. غلط!
یک روزی ممکن است آدم از همه چیز خسته بشود. حتی از چیزهایی که عاشقشان است. یک روزی دیگر حوصله نداشته باشد صبح زود برایش بیدار بشود، اشتیاقی برای شروع کردنش نداشته باشد یک گور بابایش به همه زندگیش بگوید و تمام روز منتظر رسیدن شب بماند. آدم ها اینجا دو دسته میشوند. بعضی ها میگویند انگیزه و امیدی نمانده و و بعضی ها میگویند بهتر است کمی استراحت کنم.
روزهای خستگیت را کمی آرام تر برو. حتی بنشین و هیچ کاری نکن. اما فردا دوباره شروع کن. امید یعنی در اوج تاریکی دنبال نور بگردی. به قول ژان تولی به جای لعنت فرستادن بر تاریکی چراغی روشن کن...
از روزنویسی های دفتر خاطرات
از این سوال و جوابها گهگاهی استفاده میکنم برای روشن کردن موتور نویسندگیام! روی کاغذ، و اینبار در وبلاگ.
روز اول: ده چیزی که خوشحالت میکنند؟
یک. بازی کردن با بچهها و صحبت کردن با نوجوانها
دو. دراز کشیدن زیر نور ملایم خورشید
سه. کتابهای فانتزی
چهار. پفک و شکلات تلخ
پنج. نوشتن
شش. هدیه دادن
هفت. بازی کردن
هشت. عطر مورد علاقه ام
نه. رسیدگی به گل هایم
ده. کلکسیون جمع کردن
روز دوم: هفت جمله نفرتانگیز
یک. بگذار یک نصیحتی بهت بکنم.
دو. هنوز جوون/ کمتجربهای، نمیفهمی.
سه. هنوز اولشه حالا عادت میکنی.
چهار. چقدر کمحرفی.
پنج. وای اصلا بهت نمیاد.
شش. اصلا این چیزایی که میبینی/ گوش میدی/ میخوانی را متوجه میشی؟
هفت. حوصلهات سر نمیره از این کار؟
روز سوم: 8 جمله دلگرم کننده بنویس.
یک. اشکالی نداره که خوب نباشی.
دو. یه چایی بزاری منم میرسم تا اون موقع.
سه. غذا آماده است.
چهار. رو من هم حساب کن.
پنج. پاشو ببین چه برفی اومده.
شش. من اومدم!
هفت. امروز بهترین روز زندگیم بود.
هشت. واریز مبلغ...به حساب بانکی...
روز چهارم: چهار تا از بهترین ها را بنویس.
بهترین غذا؛ پاستا
بهترین آهنگ؛ fix you- coldplay
بهترین کتاب؛ چشمهایش (بزرگ علوی)
بهترین فعالیت؛ ورزش کردن
روز پنجم: درباره شخصی بنویس که برات الهام بخش بوده.
در دوره های مختلف زندگیم، آدم های مختلفی الهام بخش بودند برام. این فرد گاهی یک شخصیت غیرواقعی در کتاب داستانم بود و گاهی یک فرد واقعی در همین دنیای حقیقی. حالا نویسنده هستم و خیلی ها انتظار دارند حتما از افراد خاصی نام ببرم. ولی خب من فرد به خصوصی رو در همه زمینه ها سراغ ندارم. در زمینه نویسندگی؛ رولینگ، بزرگ علوی، آلبر کامو، فردریک بکمن و آقای کلانتری الهام بخش من بودند.
همونطور که آلبر کامو میگه؛ افراد برای من مهم تر از برچسب های فکری هستند که بهشون زده میشه. پس با خودم فکر کردم در صبوری و مهربانی مثل خواهرم باشم، در جسور بودن و دنبال کردن آرزوهام مثل خاله ام باشم و...
به جز اینا نمیتونید تصورشم بکنید که چند تا شخصیت داستانی الهام بخش دارم. از اولین کتابی که خوندم تا اولین کتابی که نوشتم، با هر قهرمانی که دیدم یا ساختم، سعی کردم چیزی رو در خودم قوی تر بکنم.
مسیر زندگی مسیر تکامل و رشده. در این راه از هر فردی که این تفکر رو داشته باشه الهام میگیرم و اثرش رو با وجودم میخونم، گوش میدم و میبینم.
روز ششم: یکی از مشکلاتی که باهاش دست و پنجه نرم میکنی رو بنویس.
فعلا سرم شلوغ تر ازین حرفاست که مشکلاتم به چشم بیاد. ولی خب یکی از مشکلاتم که خیلی اذیتم میکنه *استرس* هست. فکر کنم تنها چیزیه که حتی نوشتن درباره اش هم من رو مضطرب میکنه. پس ترجیح میدم نادیده اش بگیرم، کارامو انجام بدم و ورزش کنم. ورزش خیلی کمک میکنه.
روز هفتم: 3 تا جمله حکیمانه که از خواندنش لذت میبری، بنویس.
یک. نجیب تر از آن باش که برنجانی.
دو. امروز بخند فردا گریه کن و این را هر روز صبح تکرار کن.
سه. راه رهاشدن پریدن نیست، پرواز است.
روز هشتم: در مورد چیزی بنویس که احساسات قوی ای براش داری.
سوال رو میخونم و کمی درباره اون فکر میکنم. با خودم میگم چه چیزی وجود داره که احساسات قوی درباره اش داشته باشم؟ اولین چیزی که یادم میاد، نوشتن هست. نوشتن "کاری" هست که سال های زیادی حس شور و اشتیاق خیلی قوی براش داشتم. قوی ترین حس عشق من به نوشتن میرسه. کاری که همیشه در حال انجامش بودم، هرجایی بودم و در هر حالتی مطمئنم یه کاغذ و خودکار کنارم بوده.
اما این دنیا پر از رنگ ها و احساسات آدمی گونه است. مثلا میدونم که اگه بخوام از احساس قوی "ترس" بنویسم، اولین چیزی که به ذهنم میرسه "مار"، همان حیوان خزنده است. به شدت این احساس میتونم نمره "9" بدم. دیدن حرکت لغزنده و بدن چسبیده به زمین این موجود، حتی از پشت صفحه تلویزیون هم حس بدی بهم میده! و کابوسی نیست که اپیزود "حمله مارها" نداشته باشه.
به هیچ چیزی در این دنیا احساسات قوی "حسرت"،"پشیمانی"و"غبطه" ندارم. قوی نبوده چرا که طولانی نبوده.
و برای حس قوی عشق و علاقه ام نسبت به "آدم ها"، خانواده و دوست هام رو انتخاب میکنم. خانواده من همیشه مکان امنی هستن که وقتی خیلی خسته و ناراحت هستم میتونم راحت از احساساتم باهاشون حرف بزنم و میدونم همیش بهترین راه حل رو به من پیشنهاد میکنن. و "خونه" همون کلمه دلگرم کننده ای هست که فکر کردن بهش در مسیر بازگشت از دانشگاه، بهم حس امنیت و آرامش رو القا میکرد.
روز نهم: یه چیزی که همیشه در موردش فکر می کنی که "چی می شد اگه..."
در این صورت مجموعه ای از اتفاقات و حوادث رو به یاد میارم. خوب و بد... تلخ و شیرین... هر وقت به این سوال فکر میکنم، یه دسته خاصی از اتفاقات که به نظرم در زندگیم تاثیر گذاشته و مسیرم رو عوض کرده، چه درباره آدما چه در مورد تصمیمات شخصی خودم برای انتخاب، تو ذهنم لیست میشه. فکر کردن بهش خسته کنندس و در دسته موضوعاتی قرار میگیره که نوشتن درباره اش انرژی رو هدر میده. مجموعه ای از حسرت ها و نگرانی ها، که به هر حال فکر کردن دربارشون چیزی رو عوض نمیکنه. بیشترین سوالی که وقتی از نوشتن خسته میشم به ذهنم میرسه اینه که؛ چی میشد اگه دنیای من از کتاب ها جدا میشد؟ زندگی من بدون این قسمت، چه شکلی به خودش میگرفت؟
روز دهم: درباره پنج تا نعمت تو زندگیت بنویس.
پروردگار خوب و مهربان صبحتان بخیر!
خواستم همینکه موتورهای ذهنم روشن شده اند و دستهایم برای نوشتن آماده، از این قدرت استفاده کنم و بابت همه چیز از شما تشکر کنم. اینکه گاهی از سردرد مینالم یعنی اغلب اوقات در سلامتی کامل به سر میبرم. از قدرت و اراده ای که برای کار کردن به من بخشیدی، از صبوری که گرچه مقدارش از حد معمول کمتر است اما باز هم از خیلی ها بیشتر است، متشکرم. خواستم بهتان بگویم که یادم نمیرود خانواده و دوستان خوبی که دارم بزرگترین نعمت من برای این دنیای سرد است. میدانم داشتن کسانی که قلبشان، حتی یک گوشه کوچکش برای تو باشد چه حس قشنگ و دلگرم کننده ای است. پس با اینکه از آنها دورم و اذیتشان هم میکنم اما قدردان حضورشان هستم. و همینطور از شما بابت دادن شب های تاریکی که بتوانیم در آن خستگی های خودمان را به در کنیم هم ممنانم. امروز شوخ طبعی ام گل کرده. کلام را کوتاه میکنم تا شما هم به کارهایتان برسید.
روز یازدهم:فیلم مورد علاقت که هیچ وقت از دیدنش خسته نمیشی؟
مجموعه شرلوک هلمز که بندیکت کمبربچ بازی میکنه، soul، coco، big hero 6، ماشین تحریر شیکاگو، پاسخ به 1988 همینا رو یادمه. فیلم زیاد میبینم و فیلم هایم رو هم "زیاد" میبینم.
پ.ن: چالش آرتمیس را بخوانید.
چالش وبلاگ lost library را بخوانید.
دوباره برگشتهام به روزهایی که نوشتههایم را نگه میدارم توی نت گوشی و به سختی تایپ میکنمش در این صفحه. چارهای نیست. نمیتوانم همینجوری اینجا و آن خانه عزیز سبز را ول کنم به امان خدا! به جرئت میتوانم بگویم اگر کار مورد علاقهام نبود، نمیتوانستم این ده روز دو شیفت رفتن به کتابفروشی را تحمل کنم. اما خب... منی که سه ماه بیکار در خانه بودم، و البته ۱۳ ماه قبلترش که باز هم در خانه بودم و دانشگاه مجازی هم میرفتم، قدر عافیت میدانم! یعنی قدر بیرون از خانه بودن کار مفید انجام دادن و برگشتن زندگی به یک روتین منظم!
اللحساب ۳ روزش تمام شده، چند روز دیگر که برنامه کاری منظمی پیدا کنم همه چیز به روال قبل برمیگردد. بیشتر مینویسم، بیشتر میخوانم، مطالعه درسی را آغاز میکنم و هر چیزی که قبلا انجام میدادم و الان در کار و غذا و خواب خلاصه شده!
این سه روز فرصت خوبی بود که بتوانم کتاب های بیشتری ورق بزنم، بیشتر جست و جو کنم و بیشتر مطالعه کنم. اما دیگر زمان زیادی برایم نمیماند. دلم برای خیال و نوشتن اندازه یک دنیا تنگ شده! نوشتنی که با داشتن یک همکارِ علاقهمند به پرحرفی، سر کار غیرممکن شده است. همهاش دلداری میدهم به خودم که این چند روز میگذرد و دوباره زمان خیالپردازی شروع میشود. پس صبوری میکنم.
برای نوشتن یک فیلمنامه از طرف یک از همان بچههایی که قرار نمایشنامه داشتیم، پیشنهادی گرفتم. یک تجربه جدید! و حجم ایدههایی که تبدیلشان به متن و فیلمنامه مورد پسند، زیادی صبوری میخواهد. و الان که بیشتر از همیشه به زمان نیاز دارم برای نوشتن، حتی فرصت سر خاراندن هم پیدا نمیشود!
حالا اینها را دارم تندتند تایپ میکنم چون دوباره باید بلند بشوم، لباس بپوشم و رانندگی کنم و برگردم سر کار. پس بگذارید خاطرات و تجربههای این سه روز را یک روز دیگر قصه کنم!
و در آخر این متن که از تلگرام مدرسه نویسندگی کش رفتم را بخوانید:
صدای تو خوب است
ما چرا مینویسیم؟ آیا میخواهیم همدیگر را آگاهتر کنیم؟ یا میخواهیم خودمان را سبک کنیم و خلجانهای ذهنمان را بیرون بریزیم و آرام بگیریم؟ در شبکههای اجتماعی، سطح آگاهیها تقریبا مساوی است و معمولا اکثر نوشتهها گرایش کلی خوانندگان را دگرگون نمیکند.
درست است که نوشتن برای خالی شدن، نوعی خودخواهی و دیگرآزاری است، اما به نظرم اکثر کسانی که در گروههای اجتماعی مینویسند، انگیزهٔ دیگری نیز دارند که شاید خودشان هم از آن بیخبر باشند، و آن، «با هم بودن و گم نکردن همدیگر» است. در تاریکی، تنها راه برای اینکه همدیگر را گم نکنیم، صدا است. لازم نیست این صدا، حکمت و فلسفه و ادبیات و تحلیلهای دقیق سیاسی و بازگویی اندیشههای ژرف و شگرف باشد. همینقدر که صدای همدیگر را بشنویم، ترس و هراسمان از این همه ظلمت و دهشت، کمتر میشود. حضور در شبکههای اجتماعی، نوعی دست همدیگر را گرفتن در خیابان شلوغ زندگی است. ما مینویسیم، فقط برای اینکه در این شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل، همدیگر را گم نکنیم.
صدا کن مرا
صدای تو خوب است
صدای تو سبزینهٔ آن گیاه عجیبی است
که در انتهای صمیمیت حزن میروید
در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است
و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیشبینی نمیکرد
و خاصیت عشق این است
(سهراب)
نویسنده متن: رضا بابایی
پ.ن: نویسنده فراموشکار قبل از زدن دکمه ذخیره و انتشار صفحه وبلاگ را بسته بود. حالا ساعت 11 نصف شب است :/