خاطرات زندگی یک نویسنده

مینویسم تا یادم بماند...

آنقدر دلتنگم...

یه شب طولانی
در حال خواندن انگل شناسی
در حالی که نمره انگل شناسی بندپایان رو به زور و زحمت گرفتم
با بدبختی و درس خوندن تو راهروی سرد و شلوغ
و امشب ازون شبای طولانیه...
که نه صبح میشه نه میتونی بخوابی...
به قول سهراب سپهری:
آنقدر بیتابم که دلم میخواهد بدوم تا ته دشت بروم تا سر کوه...
نه کسی پیام میده نه زنگ میزنه...:(
فضای مجازی امروز شدیدا خلوت بود و کلی حوصله ام پوکیده:(
نمیشه یکم کمک کنید؟

۸ نظر ۹ موافق ۰ مخالف

بازگشت مرد با احساس به خونه...

گاهی یه جمله
میتونه یه روز خوب براتون شروع کنه
حتی ساعت ۱۱ شب
وقتی خبر برگشتن بهترین دایی دنیا به خونه رو میدن بهت
و تو ۷۰۰ کیلومتر با خونه فاصله داری
فقط میتونی اشک بریزی و خدا رو شکر کنی
خدایا شکرت...

۲ نظر ۷ موافق ۰ مخالف

#جدی_بی اعصاب

۱.اعصابم خورده،امتحان عملی فیزیو مزخرف ترین حالت امتحان دادن بود
وقت کم... نفر بعدی کند ذهن... استاد خونسرد...
۲. قرار بود استوری یکیو نگاه نکنم ولی دستم خورد دیدم...اه اه حال به هم زن
۳.وقتی همشون دست به دست هم دادن تا رسما با اعصاب و روانت بازی کنن دختر پسر دوست و همکلاسی هم نداره.کم استرس دارم فشارم بالا پایین میشه شما هم برید فقط رو مخخخخخخ
۴.گاهی یه آدمایی وارد زندگیت میشن که نشون بدن پست بودن چجوریه...یاد میگیری اونجوری نباشی
۵.یه عده دیگه هم میان تو زندگیت و یه تلنگری به احساست میزنن و به امان خدا رهات میکنن...اینا واقعا آدمای...
۶.نه دلم میاد نفرینت کنم...نه میتونم فراموشت کنم...فقط چشمامو میبندم و بی توجه از کنارت رد میشم...عذاب واقعی
۷.دوست دارم با موفقیتام دهن یه عده رو بیندم...کاش بشه
۸.دوست دارم مستقیم توی روشون بگم که چه آدمای حال به هم زن و عوضی ای هستن
۹.باید بزاری زمان بگذره...باید صبوری کنی...حتی اگه از غصه آب شدی هم گاهی باید محکم جلوی دهنتو بگیری و بعضیا رو بسپری دست گذر زمان...ترم دیگه میبینمتون اکیپ باحالا :/
۱۰.یه ماه امتحان...کم عذابی نیستا...به معنای واقعی له...لهااااا

۵ نظر ۴ موافق ۰ مخالف

باز باران...

از صبح که بیدار شدم داره یک ریز بارون میباره
شهرمون هم برف باریده انگار...
به قول خودش:هوا امروز بدجور یارانه ایه :))
هر بار اینو میگفتا میخواستم بگم پاشو بریم بیرون
ولی سلیقه هامون فرق داشت چون اون عاشق ماشین بود
من عاشق چتر
پس احتمالا میگفتم هم نمیومد بیرون باهام :))
یه بارم بهش گفتم برو چتر بگیر ناراحت شد :|
خب مگه وقتی بارون میباره آدم نباید بره قدم بزنه خیس بشه؟!


+فک کنم ازین به بعد هر وقت بارون بباره برم زیر بارون و یاد این حرفت بیفتم...

۳ نظر ۵ موافق ۰ مخالف

...فقط همین

من جا مانده ام در پاییزی که آمدنت را وعده داده بودی...

۳ نظر ۹ موافق ۰ مخالف
درباره من
🍃 نه تو می مانی،
نه اندوه
و نه هیچ یک از مردم این آبادی
به حباب نگران لب یک رود قسم
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت
غصه هم خواهد رفت
آنچنانی که فقط
خاطره ای خواهد ماند...🍃
نویسندگان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان