خاطرات زندگی یک نویسنده

مینویسم تا یادم بماند...

بی حوصلگی بیداد میکند

امروز دفتر خاطراتمو پاره کردم
سرسری یه نگاهی انداختم به خاطراتم و برگه هاشو کندم
به جاش شروع کردم به نوشتن آزمایشگاهای قارچ و باکتری و اینا
زندگی گاهی بدجور مزخرف میشه 
مخصوصا اون روزایی که از دست خودت بیحوصله و عصبی میشی
خدایا چه کنم؟من هنوز دنبال خودم دارم میگردم
اه اه اه اهههههههههههههههههه
اعصابمو بیخودی دارم خورد میکنم 
زندگی هم بیاد بره به درک
حیف جوونیم که الکی دارم غصه میخورم خاک بر سر من
راستی یه شعری نوشته بودم صفحه اول که خیلی برام جالب انگیز بود
اینو نوشته بودم تو همون دفترچه:

 

ما چون ز دری پای کشیدیم کشیدیم

امید ز هر کس که بریدیم ، بریدیم

دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند

از گوشهٔ بامی که پریدیم ، پریدیم

۵ نظر ۵ موافق ۰ مخالف

گویند سرانجام ندارید شما...ماییم که بی هیچ سرانجام خوشیم...

میدونید بزرگترین دوراهی تو زندگی چیه؟
دوست داشتن یه آدم و گفتن این حقیقت بهش...
نمیدونی بعد گفتن چی پیش میاد
گاهی میترسی اون آدم برای همیشه تغییر کنه و بشه غریبه ترین آشنایی که تا حالا دیدی...
برای همینم ترجیح میدی با خیالای قشنگی که ازش تو ذهنت ساختی سر کنی
و این رازو توی دلت نگه داری
اما از یه طرفم نمیتونی بیخیالش بشی...فکر کن یه شب بهش فکر نکنی تا وقتی خوابت میبره...فکر کن موقع سختیا فکر بهش آرومت نکنه...
فکر کن دیگه لبخندشو تو ذهنت نیاری...
فقط یه لحظه فکر کن...با گفتن یه کلمه تو سه ثانیه همه اینا رو از دست بدی...عجیب نیست؟
گاهی صبر خیلی چیزا رو حل میکنه...

☔☔باران بهانه ای بود
 که زیر چتر من تا انتهای کوچه بیایی …
کاش نه کوچه انتها داشت نه باران بند می آمد☔☔
#میم_مهر


۲ نظر ۵ موافق ۰ مخالف

رفتم فراموشت کنم دیدم نمیتونم...


رفتن همیشه هم فراموشی نمیاره...
گاهی رشته خاطرات رو قوی تر میکنه و آدمو دلتنگ تر...
رفتن گاهی اجباریه و گاهی اختیاری... دل کندن همیشه سخته ولی لازمه...
گاهی باعث میشه به خودت بیای و قدر کسایی که دوستشون داریو بیشتر بدونی...
بعضی موقعا هم لازمه دور بشی و ارزش وجودت رو به آدمای دور و برت یادآور بشی...
تو زندگی آدم باید گاهی گذشت کنه و گاهی گذر...پس هیچوقت برای عبور از گذشته تردید نکن
+ویرایش دوم

۱۰ نظر ۶ موافق ۰ مخالف

تو همونی هستی که مخاطب تمام نوشته هامی...

تو قطار دارم به سمت خونه برمیگردم.

اینجا تو کوپه راحت نشستم و با هندزفری توی گوش دارم آهنگ دلخواهمو گوش میکنم.دارم از باد فن لذت میبرم...دیوونه نیستم فقط با این پالتو خیلی گرمم بود تو ایستگاه.:/

دارم برمیگردم سمت خونه...بعد از تحمل کلی استرس دارم میرم یه هفته ریکاوری بشم و برگردم دانشگاه این ترمو بترکونم خلاصه

آهههه دلم براش تنگ میشه.‌..برای لبخندای خجالت زدش موقع سلام کردن...برای رفتنش تو در و دیوار وقتی دیر میاد سر کلاس و استاد سوال پیچش میکنه... حالا خیلی هم نمیبینمش دانشکده ولی همون سه چهار بارم که گذرا میبینمش و خیالم راحت میشه که میاد کلاساشو دلم گرم میشه...

نری میگه این وابستگیه...شاید راسته ولی نمیدونم چیکار کنم؟

من از خطوط قرمز رد نشدم...من به چیزی اعتراف نکردم...اون هیچ حرفی نزده...من نگاهش نکردم که خجالت نکشه...اون خیره نگاهم نکرد که دلم نلرزه...

من آزمایشگاهو پیچوندم رفتم با گروه اونا برای یه بار دیدنش...گفت مگه گروه دو نبودی؟اذیتش کردم و بحثو عوض کردم و سر به سرش گذاشتم...

وابستگی یا عشق یا علاقه سطحی هر چی هست اینو میدونم فکر دور شدن ازش سخته...فکر اینکه فقط دو سه سال دیگه هر کدوم میریم خونه هامون دلتنگم میکنه...دلتنگ روزای جوونیمون روزای دانشگاه رفتنمون...غذای بیمزه سلف...قدم زدنای غروب بعد کلاس...

راسته میگن خاک اینجا خیلی گیراس...تا همین یه ساعت پیش خداخدا میکردم زودتر تموم بشه این ساعت زودتر برم... حالا که تازه یک ساعته حرکت کردم دلم برای این شهر سکوت و کور تنگ شده...

تنها هدفم الان بهتر شدنه...تنها هدفم بهتر شدنه

اینا رو نوشتم برای اینکه به شدت معتقدم به این حرف که میگن آدما به شدت فراموشکارن...مینویسم که یادم بمونه این روزا رو...مینویسم که برای همیشه بمونه یادم...

۳ نظر ۶ موافق ۰ مخالف

ای حال نامعلوم،آروم باش آروم...

یه شبایی انقدر کش میاد

احساس میکنی هیچوقت تموم نمیشه

هی ازین پهلو به اون پهلو میشی

انقد به فکر فرو میری 

که وقتی به خودت میای که آفتاب زده رو صورتت

عجیب توصیف این شبای منه...


۵ نظر ۹ موافق ۰ مخالف
درباره من
🍃 نه تو می مانی،
نه اندوه
و نه هیچ یک از مردم این آبادی
به حباب نگران لب یک رود قسم
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت
غصه هم خواهد رفت
آنچنانی که فقط
خاطره ای خواهد ماند...🍃
نویسندگان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان