خاطرات زندگی یک نویسنده

مینویسم تا یادم بماند...

مهربان باشید :)

گاهی وقتا آدما فکر میکنن مریضن
ولی در واقع فقط دلتنگن... بعضی از بیماری ها هم از ضعف های روحی آدما منشا میگیره مثلا:
تیروئید: به خاطر وجود بغضی توی گلو که ترکیده نمیشه.
سرطان: به خاطر نبخشیدن خود و دیگران.
ام اس: به خاطر  عصبانیت طولانی مدت و کینه ورزی.
دیابت: به خاطر افسوس گذشته ها رو خوردن.
سر درد: به خاطر انتقاد از خود و دیگران.
درد مفاصل: به خاطر  نیاز به محبت و آغوش گرم.
پس بیاید دیگران را ببخشیم...
خودمان را ببخشیم...
بیشتر صحبت کنیم...
کمتر گله و شکایت کنیم...
فراوانتر بخندیم و شاد باشیم :)

۲ نظر ۷ موافق ۰ مخالف

آدم بزرگی که بچه شد....

وقتی ۱۳ سالم بود
شازده کوچولو رو برداشتم بخونم
ولی خوشم نیومد و نصفه نیمه ولش کردم
امروز بعد از چندین سال دوباره دارم میخونمش
هر قسمتو که میخونم یکم فکر میکنم و دوباره برمیگردم میخونمش
خیلی از ماها،شاید،تو بچگی یه آدم بزرگ بودیم
حالا که آدم بزرگ واقعی شدیم،حس میکنیم مثل بچه ها فکر میکنیم مثل شازده کوچولو...
دنیای عجیبیه :)
۱۲ نظر ۱۱ موافق ۰ مخالف

من شاعر نیستم

من فقط دوستش داشتم...
میدانم زیبا نبود...میدانم خیلی ساده بود...میدانم که حرف شاعرانه ای نبود...
اما آخر من که شاعر نیستم...
همیشه با ساعت ها دعوا داشتم...لعنتیها چقدر زود میگذشتند وقتی کنارش بودم و چقدر دیر میگذشتند وقتی که در انتظار دیدنش بودم...
چقدر قبل از آمدنش هیچکس شبیهش نبود...چه بیرحمانه بعد از رفتنش همه آدما شبیهش شدند...از آن به بعد همه را شکل او میدیدم...
حتی با خودم هم سر جنگ داشتم...یک جنگ نابرابر بین عقل و احساسم...بین خواستن و نخواستنش...بین خواستن و نداشتنش...بین بودن و نبودنم...و نهایت این جنگ نتیجه ای نامشخص بود...
من صدایش را دزدکی ضبط کرده بودم...آهنگ صدایش شده بود ملودی روزهایم لالایی خوابم و نجوای صبح بخیرم...
من لبخندش را دزدکی قاب گرفته بودم شیرینی تلخیهام شده بود و روح بخش تنهاییهام...
من...من فقط دوستش داشتم...اما نتوانستم خوب اداش کنم...هنوزم نمیتوانم خوب بگویم.
من مثل سعدی نیستم که برایت بخوانم:مثل تو کیست در جهان...تا ز تو مهر بگسلم؟...آخر من که شاعر نیستم

+اینو یه دوست عزیزی برام بفرستاد و منم با یکم ویرایش براتون گذاشتم اینجا.میخوام نظرا رو نشونش بدم لطفا کمی حوصله به خرج بدید و حتما حتما نظر بدید برام مهمه دوستان :)

+بابت کم کاریها...خب کار دارم خودم:(
۹ نظر ۱۰ موافق ۰ مخالف

چرا تنهاییم؟

چه قشنگ گفته شاملو:
در تمام شب چراغی نیست
در تمام روز نیست یک فریاد
چون شبان بی‌ ستاره 
قلب من تنهاست...!


ما تنهاییم...ما داریم چوب بی اعتمادیمون به آدما رو میخوریم.

ترسیدیم از رفتن به سمت آدما...ما تنهاییم چون دور خودمون حصار کشیدیم مبادا صدمه ببینیم.

بیاید روراست باشیم با خودمون...ما اونقدرام شجاع نیستیم که با شرایط جدید خو بگیریم.تلویزیون خاموش!مبادا اخبار ناراحتمون کنه...سفر؟نوچ الان نه!گرفتارم...کتاب جدید؟گرونه بابا نمیتونم از پسش بر بیام.تجربه جدید؟اگه شکست بخورم همه تلاشام هدر میره.

شجاع باشید ؛)

+کمی انرژی مثبت:) چون میگذرد غمی نیست :)

۱۲ نظر ۱۶ موافق ۰ مخالف

ناگهانی آمد...

کنار پنجره خیس یک کافه دنج نشسته بود و به رفت و آمد مردم خیره نگاه میکرد ته چشمهای قهوه ای رنگش هیچ حسی نبود.نه خوشی و نه دیگر غم.دستش را زیر چانه اش زده بود و عطر گرم فضای کافه را آهسته میبلعید.هجوم خاطرات به ذهنش باعث شد قطره اشکی از گوشه چشمش بی اختیار بلغزد و پایین بیفتد.با نگاه بی حس افتادن قطره اشک روی سطح بخار گرفته دمنوشش را دنبال کرد و دوباره بی هدف به پیاده روی شلوغ و آدم هایش زل زد.گوشه دیگر کافه پسری جوان لیوانها را با دستمالی سفید رنگ برق می انداخت و زیر چشمی دختر مو مشکی که کنار پنجره نشسته بود را نگاه میکرد.احساس کرد چشمهایش خیس شده.دستش از حرکت ایستاد و دخترک را نگاه کرد اینبار مستقیم و بی خجالت.بعد از مکثی کوتاه سرش را پایین انداخت و به سمت گرامافون قدیمی رفت حلقه کاست را رویش گذاشت و سر کارش برگشت.دختر سرش را آهسته به پنجره تکیه داد و نوای دل انگیز آهنگ در فضا پیچید...
به رهی دیدم برگ خزان پژمرده ز بیداد زمان از شاخه جدا شد...
پسر کافه چی با دیدن لبخند محو دختر لبخندی زد و زیر لب آهنگ را زمزمه کرد:
روزی تو هم آغوش گلی بودی...دلداده و مدهوش گلی بودی...
چشمه اشکهای دخترک دوباره جوشید.همچنان بی حس هیچ غمی در قلبش به شیشه خیس نگاه میکرد و آهنگ را زمزمه میکرد:
رفت آن گل من از دست...با خار و خسی پیوست...من ماندم و صد خار ستم این پیکر بی جان
پسر کافه چی نفهمید کی آهنگ تمام شد...وقتی به خودش آمد که میز کنار پنجره خالی شده بود...فنجان دمنوش سرد شده بود.دخترک رفته بود و یک لبخند آخرین چیزی بود که از او در یادش مانده بود.
لبخندی زد و فنجان را برداشت.زیر فنجان یک کاغذ کوچک بود که رویش نوشته بود:
ناگهانی آمد
مرا عاشق و دیوانه کرد
و باز ناگهانی رفت
به ناگهانی ها شک کن
قطعا یک روز
در غیر ممکن ترین حالت ممکن
تو را خواهد کشت!
این میز که روزی ناگهانی خالی شد و صاحبش دیگر برنگشت امروز دوباره پر شده بود...و گوشه ای از قلبش که آن روز جدا شد...امروز اندکی التیام یافت....

پ.ن: به دعوت از چالش رادیو بلاگیها
دعوت مینمایم اززززز:::
آقای احسان...لیمو جان...دوچار...آرام...آقای سر به هوا
امیدوارم لینکام درست باشه :/
۶ نظر ۵ موافق ۰ مخالف
درباره من
🍃 نه تو می مانی،
نه اندوه
و نه هیچ یک از مردم این آبادی
به حباب نگران لب یک رود قسم
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت
غصه هم خواهد رفت
آنچنانی که فقط
خاطره ای خواهد ماند...🍃
نویسندگان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان