خاطرات زندگی یک نویسنده

مینویسم تا یادم بماند...

اندر احوالات ۴۵۰ درجه فارنهایت :)

اولین چیزی که با دیدن این تاپیک تو ذهنم اومد خاطرات یه شیمی دان خل و چل بود :| یعنی با خودم گفتم احتمالا تو بیان به جز دکتر مهندس و هنرمند شیمی دانم داریم انگار :))
بعدش رفتم وبلاگ اصلی تد تکس(فک کنم همین بود)
و قضیه رو گرفتم تازه
ازونجایی که ما عادت داریم تو بیان مثل جریان لقمه پیچوندن دور سر یه مقدمه خیلی طولانی براتون بگیم و بعد بریم سراغ اصل مطلب...خب من این کارو نمیکنم و یه راست میرم سراغ اصل مطلب :)

راستش کتاب زیاد خوندم تو کلی ژانر مختلف...جنایی بیشتر دوست دارم ولی بعضی عاشقانه ها هم خیلی خوبن.بیاید بیخیال لیست کردن کتابایی که خوندیم بشیم
یه کتاب بود که خیلی رو من تاثیر گذاشت:
من پیش از تو اثر جوجو مویز

داستان ازینجا شروع شد که ترم یک برای کلاس ادبیات استاد قسمتای نثر کتاب رو برای امتحان حذف کرد و در عوض گفت یه کتاب بخونید و راجع بهش کنفرانس بدید.منم خیلی اتفاقی این کتابو دیدم و انتخاب کردم.
تو شرایط روحی خوبی نبودم و حوصله هیچیو نداشتم ولی به ناچار واسه نمره ادبیاتمم که شده کنفرانسش دادم.
خوندن من پیش از تو که در اصل یه رمان عاشقانه اس، چیزای زیادی بهم یاد داد.اینکه به خودم اعتماد داشته باشم... اونجوری باشم که خودم دلم میخواد نه چیزی که دیگران دوست دارن ببینن.قرار نیست همه مثل هم باشن قرار نیست همه عالی و بی نقص باشن.
و این اولین تلنگر بود برای من واسه اینکه دست از کمالگرایی افراطی بردارم و سعی کنم خودمو پیدا کنم.سعی کردم دست از جنگیدن با خودم بردارم.
خودمو جای تک تک شخصیتا گذاشتم ولی بیشتر از همه با لوییزا ارتباط بر قرار کردم. خب اینم بگم که بعضی جاها واقعا گریه کردم باهاش :(
و ازونجایی که عید داییم کتابشو برام عیدی آورد دوباره خوندمش و واقعا لذت بردم و هیچوقت از خوندن دوباره اش خسته نمیشم.

+الان من خیلی خیلی به مرز ایران و خارج نزدیکم :)
میتونم از همینجا فرار کنم خارج و دیگه هیچوقت به شهر لعنتی دانشجوییم و محل زندگیم برنگردم.

+ویرایش دوم 


۴ نظر ۵ موافق ۲ مخالف

آزمون و سوژه هایش :))

خب خب خب...
امروز آزمون دادم رفت :)
یعنی دیشب ساعت ۲ خوابیدم امروز شیش بیدار شدم یک ساعت الاف بودم تو اموزشگاه.
امتحان آسون بود خیلی
دو تا سوالم مونده بود یهو خودکارم تموم شد :|
حالا قیافه من :
0_0
«_«
»_»
0_0
:| شت!
من:میشه از خودکار مشکی استفاده کنم؟خودکارم تموم شد 0_0
آزمون گیرنده:نخیر خانوم  -_-
من: :| خو من الان چه غلطی بکنم؟؟
بغل دستیم:بیا من آزمونم تموم شد
من: *-* تنکس عه لات!
بعدشم میدونستم که قبول میشم به همین خاطر خیییلی ریلکس با یه لبخند ملیح نشسته بودم تا برگه ها رو تصحیح کنه.
یهو به یه پسره گفت:تحصیلاتت رو ننوشتی مردودی!
قیافه ما 0_0    پسره :|
یه دختره دیگه بغل دستم نشسته بود که کلا هیچ ری اکشنی نشون نمیداد شک کردم نکنه مرده باشه؟آدم قبول میشه معمولا لبخند میزنه مگه نه؟؟
عجیب یاد آقای «ب» بیفتادم.که همیشه کلا خونسرد عمل میکرد.شاید پرستیژشه آی دونت نو :|
خلاصه بعدشم یه چهره مثلا مغموم به خودم گرفتم و رفتم تو ماشین پیش بابام:پدر...گفتن شنبه هفته دیگه بیا
بابا:چرا؟؟؟
من مثل هاوایی ای ها دستامو تو هوا تکون دادم و گفتم:واسه اینکه قبول شدم برم آزمون عملی...عاااااااااااه بیا بیا
بابام: :|
بعدشم یه جعبه شیرینی گرفتیم و اومدیم خونه کام همه رو شیرین کردیم
مرسی از همه بیانی های گل گلاب واسه قوت قلبا و دعاهاشون
اینم شیییرییینی :)


۱ نظر ۴ موافق ۰ مخالف

هستم ولی خسته ام :(

این روزا دارم برای امتحان رانندگی آماده میشم

فردا آیین نامه دارم

بعدشم که میریم خونه پدربزرگم آخر هفته اونجاییم

شنبه هفته آینده هم آزمون عملی دارم

این روزا نت هم داره بازی در میاره اه

خلاصه که خیلی فعال نیستم. فعلا دارم روی داستان کار میکنم تا نت درست بشه ببینم میتونم یه قسمت دیگه بزارم یا نه

بچه ها دعا کنید با دفعه اول آزمون قبول بشم سخته دیگه :(

تازه ۱۳ شهریور هم امتحان دارم خیلی مظلومم من :(

۵ نظر ۳ موافق ۰ مخالف

من هیولا نیستم!!/پارت دو (ویرایش دوم)



خیلی دوست داشتم کمتر بزارم ولی همین که تونستم به اوج برسونمش و ادامه داستانو لو ندم کلی همت کردم😑😑
عزیزان!به خدااا که نظر گذاشتن هیچ وقتی نمیبره 
لطفا نظر بدید هر انتقاد یا پیشنهادی دارید.
یا حتی اگه با همین دو قسمت از داستان بدتون اومد بگید
میدونم با دو تا قسمت خیلی نمیشه نظر داد ولی بگید هر چی میخواید
بپرید ادامه مطلب بخونید داستانو
ببخشید زیاد حرف زدم
امیدوارم لذت ببرید 😎😉

ادامه مطلب ۱ نظر ۴ موافق ۰ مخالف

از مجازی دور...:||

اینستا رو پاک کردم :| البته فقط اپشو
تلگرامم را نیز log out زدم و اکنون نمیتونم وارد شم :|
دارم کیمیا نگاه میکنم :|
فقط همین وبلاگ برام مونده :|
حالا منتظرم ببینم کی منو دوست داره و به خودش زحمت میده اس ام اس بفرسته برام :(
تا الان یک روز گذشته :|
کجایی پشمک؟ :| اولین پیام عاشقانه از طرف خواهر
خدایا چی شد که از عرش به فرش رسیدم :(
با اینکه فکرم مثلا از هر گونه مجازی آزاد بود امروز تو پارک ۳۰ سانت شمشادا اومد تو ماشین :دی شت!


۶ نظر ۴ موافق ۰ مخالف
درباره من
🍃 نه تو می مانی،
نه اندوه
و نه هیچ یک از مردم این آبادی
به حباب نگران لب یک رود قسم
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت
غصه هم خواهد رفت
آنچنانی که فقط
خاطره ای خواهد ماند...🍃
نویسندگان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان