خاطرات زندگی یک نویسنده

مینویسم تا یادم بماند...

من هیولا نیستم/پارت ۱(ویرایش دوم)

پارت یک


 مری در حالی که پهلو به پلویم می آمد مثل مرغ سر کنده دور و برم میپرید.با تشر هولش دادم و گفتم:ولم کن بابا...از اول صبح دارم با تو و آقای اندروز سر و کله میزنم سرم درد گرفت.
مری یکی توی سرم زد و گفت:یور ساچ عه ایدی یت...برای چی جلوی همه آقای اندروز رو مسخره کردی؟
-:حقش بود...
مری دوباره توی سرم زد و گفت:مگه گناه داره که معلم تویه بی کله شده؟
در حالی که سعی می‌کردم جلوی خنده ام را بگیرم جدی صحبت کنم گفتم: گناه نداره جمله رو اشتباه گفتی کلا!
مری که از عصبانیت قرمز شده بود و جملات خارجی و فارسی قاطی پاتی بلغور میکرد با صدای نازکش جیغ جیغ کرد:به حرف گفتن من ایراد نگیر...میشه یکم خوشبرخورد باشی و مثل یه دختر خوب انقدر کلکل نکنی؟؟ناراحت نیستی معلمتو جلوی همه ضایع کردی؟؟احساس عذاب...
جمله اش را کامل کردم:عذاب وجدان؟عمرا!
قبل از اینکه مری دوباره توی سرم بزند با سرعت به آنسوی خیابان دویدم.
مری جیغ زد :آی کیل یو!!آی اسور!!
منتظرش نماندم و با سرعت وارد خیابانمان شدم.گوشی ام را چک کردم. طبق معمول یک پیام از مامان: دیر برمیگردیم... شامتو گرم کن. درساتو بخون.
واقعا نمیدانم...زورش می امد یک پیام محبت آمیز به جایش بنویسد؟سرش شلوغ بود یا برای اهمیت دادن به تک فرزندش ارزشی قائل نبود؟سعی کردم خودم را قانع کنم.هر دویشان کارکنان بورس بودند.سرشان شلوغ بود و مهمانی های اخر هفته شان جای مناسبی برای یک دختر که تا چند ماه آینده تازه ۱۷ سالش میشد نبود.در سکوت سمت خانه رفتم و به آفتاب کم رنگ خیره شدم.مثل همیشه تمام برقهای خانه خاموش بود و این یعنی من تنها بودم.
بگذارید برایتان کامل توضیح بدهم. بعضیها فکر میکنند تک دختر خاندان رادمان بودن خیلی چیز معرکه ای ست. اما وقتی واقعا جای تک دختر خاندان رادمان باشی حتی نسبت به پدربزرگت که موقع مهاجرت زحمت عوض کردن فامیلی اش را به خودش نداده،حس تنفر داری.
مو و ابروی مشکی چشم های بادامی درشت مشکی پوست روشن... از همه اینها متنفر بودم... از این اسم مسخره از لهجه ای که از نظر دیگران عجیب است ... هر تمام چیزهایی که تمام زمان تحصیلاتم باعث می‌شد خارجی بودنم با انگشت های اشاره خودنمایی کند... حس تنفر داشتم.
نمیدانم در ایران خوشی زیردلشان زده بود که هوس کردند تجارتشان را گسترش بدهند و تا این سوی دنیا خودشان را آواره کنند...البته آواره برای کسی که سرمایه گذار بورس است و تجارت عظیم زعفران و فرش ابریشم دارد چیز بی معنایی است.
این کلمه در وصف اوضاع من بیشتر به درد میخورد.کیفم را روی تخت انداختم و لباسهایم را در اوردم و شلخته انداختم روی زمین. شامم را خوردم و بدون انجام دادن تکالیفم جلوی تلویزیون نشستم.کمی فیلم نگاه کردم و نگاهی به ساعت انداختم تازه ساعت ۹ بود!!چقدر دیر میگذشت.گوشی ام را برداشتم و خودم را روی تخت پرت کردم.به مری پیام دادم:هوی بیداری؟
بعد از چند دقیقه پیام آمد:آره چطور؟
_:حوصلم سر رفته
_:خب تکالیفتو انجام بده
_:خونه تنهام...
مری بعد از چند دقیقه پیام فرستاد: مامان میگه اگه دوست داری بیا خونه ما
_:نه بیخیال
گوشی را انداختم گوشه ی تخت بعد از چند ثانیه پیام آمد: برنج دم سیاه...غصه نخور فردا میبرمت سینما
لبخندی زدم و نوشتم:ببند...بیا مشقامو بنویس 
مری شکلکی فرستاد و گفت:کور خوندی
هنوز دو دقیقه هم نشده بود که گوشی را کنار گذاشته بودم و مشغول تکالیفم شده بودم که تلفن خانه زنگ زد.پوفی کردم و تلفن را برداشتم:الو بفرمایید
_:سلام دخترم خوبی؟شام خوردی؟
_:سلام مامان بله...کی میا....
_:میخواستم بهت خبر بدم به خاطر کاری حدود دو هفته میریم نیویورک... اگه برات سخته خونه تنها بمونی برو پیش دوستت یا عمه کتی...
_:با بابا می‌ری؟
_:آره عزیزم ببخشید خیلی سرمون شلوغه
زیر لب گفتم: همیشه همینو میگید
مامان چند لحظه آن سوی خط سکوت کرد و بعد گفت: قول میدم تابستون امسال هر جا تو بگی بریم مسافرت. تو دختر بزرگی شدی درک میکنی این چیزا رو به خاطر همین بهت اعتماد دارم.
نفسم را فوت کردم و گفتم: مواظب خودتون باشید
مامان که خیالش راحت شده بود با صدای بشاش گفت: تو هم همینطور.. فعلا خدافظ
خودم را با بیحالی انداختم روی تخت خیلی خسته بودم.. به درک آن همه تکالیف تاریخ... فقط کافی است آن پیرمرد اعصاب خورد کن،اندروز،با آن عینک ته استکانی مسخره درباره قراداد ترکمنچای ازم بپرسد... یک مشت محکم توی عینکش میزنم تا خورده هایش داخل چشمهایش بریزد.

مری با دیدن کوله پشتی بزرگم یک ابرویش را بالا انداخت و گفت: کجا میخوای بری؟
نفس زنان کوله ام را داخل کمد چپاندم و گفتم:ابزار جنگی برای کشتن آقای اندروزه.
مری به کمد تکیه داد و قاه قاه خندید.چپ چپ نگاهش کردم و گفتم:اواره شدن من خنده داره؟
مری که از شدت خنده خم شده بود کمرش را صاف کرد و گفت: نه داشتم به قیافه اندروز وقتی این حرفتو شنید میخندیدم.
دستم را روی دهانم گذاشتم و خمیازه کشیدم: مگه شنید؟
مری به ته راهرو اشاره کرد و گفت: همین الان
گردنم را کج کردم و به ته راهرو سرک کشیدم. بین آن همه دانش آموز مردی قد بلند و استخوانی با کت شلوار قهوه ای رنگ و رو رفته که جک همکلاسیمان شایعه کرده بود از جنگ جهانی دوم هنوز عوضش نکرده ،با آن پرونده ی زیر بغلش مشخص بود.با بیخیالی شانه ای بالا انداختم و در کمدم را بستم:فک نکنم اونقدر سنش قد بده که راجع به قرارداد ترکمنچای اطالاعات شهودی داشته باشه.
مری از آن خنده های جذابش تحویل داد و موهای بلند طلاییش را عقب داد و گفت: میگن نصف اطلاعات تاریخی ویکیپدیا رو نوشته.
نگاهی به نیم رخش انداختم و گفتم: ولی دلیل نمیشه تاریخ قراداد ترکمنچای رو از کتابای قدیمی بهتر بدونه...
مری یک لحظه خم شد و بند کفش کتانیش را محکم بست و گفت: با این حساب امروز برنامه جذابی خواهیم داشت.
سری تکان دادم و با خیال راحت چند تا ناسزای فارسی نثارش کردم.به جز مری هیچ دوست دیگری نداشتم و از این بابت خوشحال بودم.البته اگر پریدن جک وسط بحث هایمان را که اصرار می‌کرد فارسی صحبت نکنیم تا او هم متوجه بشود را حساب میکردم در اصل دو تا دوست در کل این مدرسه داشتم. جک بیشتر با مری صمیمی بود و کمتر جرئت میکرد با من حرف بزند. روی نیمکتم نشستم و وسایلم را گذاشتم روی میز. خدا امروز را بخیر کند!!
 این پیرمرد هنوز نیامده دارد چرت و پرت می‌گوید. دستم را زیر  چانه ام زده بودم و به درخت کنار پنجره نگاه میکردم.عمه کتی خودش هم خانه دار بود. بچه کوچکش خیلی شیطان بود. نمی‌خواستم دوباره کتاب جبر و جغرافیایم را با چسب به هم بچسبانم. بهتر بود خانه مری میرفتم. اما پدر مری نظامی بود و یک جورهایی از استایلش میترسیدم. فکر کنم هر روز در خانه شان برنامه صبحگاه و مارش نظامی داشته باشند. ولی باز هم بهتر بود عمه کتی را فعلا به دردسر نمی انداختم.

با صدای خنده بچه‌ها سرم را به سمت تخته چرخاندم و با قیافه برزخی آقای اندروز رو به رو شدم.آب دهانم را با ترس قورت دادم و خیره نگاهش کردم.آقای اندروز از بالای عینک نگاهی تاسف بار به من انداخت و با صدای نازک و تو دماغیش گفت:میس رادمان...من عادت ندارم یه سوالو دو بار تکرار کنم
اهسته از جایم بلند شدم و گفتم: ببخشید حواسم پرت بود متوجه نشدم.
بچه‌ها دوباره خندیدند و من زیر نگاه شماتت بار آقای اندروز از خجالت آب شدم. آقای اندروز تکه گچی برداشت و با خط خوش روی تخته نوشت: قرارداد ترکمنچای
داشتم قیافه ام را کج و کوله میکردم که به سمت من برگشت و گفت: ما منتظر شنیدن توضیحات شما هستیم میس رادمان...
به بچه‌ها نگاه کردم. جک داشت با استرس نگاهم میکرد و چشم و ابرو می آمد که حرف مخالف نزنم. مری از ترس جرئت نداشت به سمت من برگردد. نفسم را فوت کردم و با صدای واضح توضیح دادم:در زمان حکومت قاجاریه در ایران به دنبال جنگ های پی در پی با روسیه... این قراداد بین دو کشور گذاشته شد که...(مکثی کردم و ادامه دادم) طبق اون سه ایالت ایروان نخجوان و تالش به زیر سلطه شوروی قدیم رفت... در تاریخ ۲۱ فوریه ۱۸۲۸....
با دادی که آقای اندروز زد یک متر از جا پریدم:۱۲ اگوست بود میس رادمان
حرصم درامده بود به تندی گفتم:شما بهتر میدونید یا کتابای تاریخ؟
اندروز با تشر گفت:من خودم تاریخم
لبخند کجی زدم و گفتم:اینجوری که حتی از دایناسورها هم قدیمی تر میشید
اندروز از عصبانیت قرمز شده بود.با دست راست،در حالی که میلرزید در را نشان داد و  داد زد: من تحمل گستاخی رو ندارم دختر خانوم...از کلاس من برو بیرون
کتابهایم را برداشتم و کمی خم شدم: با کمال میل...
چند دقیقه بعد به خاطر توهین به معلم به دفتر مدیر احضار شدم.با کمال تعجب عمه کتی را دیدم که با خونسردی روی صندلی کنار خانوم مدیر نشسته بود. با دیدنم لبخندی زد و به خانوم مدیر گفت:مشکلی نیست خانوم کلارک من قول میدم دیگه تکرار نشه.بعد هم دست مرا گرفت و از مدرسه بیرون زد.کوله سنگینم را روی دوشم جابه جا کردم و گفتم:عمه من معذرت میخوام نمیخواستم مزاحمتون بشم.
عمه در جلوی ماشینش را باز کرد و گفت:مادرت بهم زنگ زد و گفت از مدرسه بهش زنگ زدن...خودشون که نبودن من باید میومدم.
با یاد اوری پدر مادرم اخم کردم و پسر کوچیک عمه را روی پایم گذاشتم و با دستهایش بازی کردم.
عمه گفت:آقای اندروز زمانی که دانش آموز بودم یه سال معلمم بود...آدم اعصاب خورد کنیه...بیخیال دیگه انقدر اخم نکن.
با دلخوری نگاهش کردم و گفتم:مامان گفت که میرن سفر؟
عمه یک پیچ را اشتباهی رد کرد و زیر لب غر غر کرد:مامانت هیچ وقت زیر بار حرف من نمیره.وقتی بچه دار شدن به هر دوشون گفتم مسئولیت بچه داری سنگینه ولی هیچکدومشون جدی نگرفتن.
در حالی که سعی میکردم موهایم را از بین انگشتهای سپهر دربیاورم گفتم:میخواستم برم خونه دوستم
عمه با لبخندی به نیم رخم نگاهی انداخت و گفت:تا وقتی عمه به این باحالی داری چرا بری پیش اونا؟
گوشی ام را دراوردم و به مری و مادرم پیام دادم که خانه عمه میمانم.
شب کلی با عمه خوش گذراندیم.میتوانستم در این مدت تا مادرم برمیگردد کلی به خودم آسان بگیرم.بهترین چیزش این بود که دیگر لازم نبود مسیر طولانی را تا مدرسه پیاده و با اوتوبوس بروم.عمه همیشه قبل از من برای بیرون رفتن آماده بود.
 
ادامه دارد...

۴ نظر ۵ موافق ۰ مخالف
خانوم میم
۲۰ مرداد ۱۳:۲۴
خیلی قشنگ بود و منتظر ادامه شم امیدوارم زود به زود بزارید :)

پاسخ :

ممنون :)
سعی خودمو میکنم قسمتای اولو زودتر بزارم
آیدا ک...
۲۰ مرداد ۱۱:۵۲
عالیه قشنگ نوشتی...موفق باشی نویسنده جانم

پاسخ :

مرسی عزیزم :)
مایه دلگرمیه منید :)
مصطفی چمران
۱۹ مرداد ۱۷:۲۹
سلام وبلاگ زیبایی دارید
به وبلاگ منم سر بزنید

پاسخ :

سلام ممنون
نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
درباره من
🍃 نه تو می مانی،
نه اندوه
و نه هیچ یک از مردم این آبادی
به حباب نگران لب یک رود قسم
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت
غصه هم خواهد رفت
آنچنانی که فقط
خاطره ای خواهد ماند...🍃
نویسندگان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان