خاطرات زندگی یک نویسنده

مینویسم تا یادم بماند...

من هیولا نیستم!!/پارت دو (ویرایش دوم)


دو هفته مثل برق و باد گذشت.هر روز منتظر تماس مادرم بودم اما دریغ از یک پیام.تلفنش خاموش بود.من و عمه هر روز اخبار نگاه میکردیم و پیگیر حوادث روزنامه بودیم. تا اینکه بعد از چهار روز از قرار برگشت پدر مادرم اخبار خبر ورشکستگی و اختلاس شرکتی که پدر و مادرم در آن کنار می‌کردند را اعلام کرد. 
آن روز شوهر عمه تازه از سفر برگشته بود و من کنار پنجره آشپزخانه نشسته بودم. عمه در سکوت بافتنی میبافت و شوهر عمه  موسیقی قدیمی گوش میداد و پیپ میکشید. شهر کوچک ما که حتی اگر اسمش را هم بگویم نمیدانید کجاست،دلگیر شده بود. اواخر پاییز بود. 
پیرمرد همسایه روبه رویی داشت با وسواس برگ های خشک داخل حیاط را جارو میزد.قد بلند و هیکلی بود. ریش خاکستری بلند داشت و روی ساعد دست چپش یک خالکوبی بزرگ داشت. با اینکه تا حالا باهاش رو در رو نشده بودم ولی ازش میترسیدم. به جز پیرمرد و گربه سیاه و پشمالویش بقیه ساکنین محله مردم آرامی بودند. از جنجال دوری می‌کردند. حتی برای جشنی مثل هالووین هم آن شور و شوقی که مردم دیگر داشتند را نداشتند.آنها مردمی بودند که دوست داشتند در خانه کنار شومینه هایشان بشینند و با آرامش قهوه بخورند. من بهشان میگفتم آدمهای دلمرده...البته نه رو در رو... در عوض آنها هم به ما می‌گفتند پر سر و صدا شلوغ.
دستاورد این همه سال زندگی بین این مردم خونسرد ودلمرده حس افسردگی ممتد همه ما بود. شوهر عمه دورگه بود مثل مادر خودم.صبح که اخبار اعلام کرد،اول همه مان شوکه شدیم سعی کردیم با پدر و مادرم تماس بگیریم اما هیچ خبری نشد.
با کسلی یک دستم را زیر سرم گذاشتم و روی میز کنار پنجره دراز کشیدم.حوصله ام سر رفته بود.کاش میتوانستم با مری بیرون بروم.اما با این اوضاع پیش آمده بیشتر از قبل انگشتنما شده بودم.در این شهر کوچک خبرها زود دهان به دهان میگشت.و من به شدت متنفر بودم.حتی از روبه رو شدن با بچه های مدرسه.امروز صبح که مدرسه رفتم همه اش احساس میکردم چند جفت چشم از گوشه و کنار در و دیوار بهم خیره شده اند.مری میگفت بیخیالشان بشوم اما وقتی پایم را داخل کلاس گذاشتم و با نوشته ی ازینجا برو دزد کثیف! روبه رو شدم،خواستم همانجا کله همشان را با یک شمشیر سامورایی بزنم و بین فواره خون از تنشان مثل شیاطین قهقه بزنم.مری با خونسردی تخته را پاک کرد و رو به همه با صدای بلند گفت:دفعه بعد اگه همچین چیزی اتفاق بیفته پیداتون میکنم و خودم به حسابتون میرسم.
چارلی از ته کلاس گفت:مبصر کلاس شجاع شده!
مری با لبخند همیشگی اش روبه روی میزش ایستاد یک دستش را روی میز گذاشت و گفت:مثل اینکه هوس کردی تو شورت ورزشیت پودر خارش بریزی؟
چارلی پوزخندی زد و خواست جوابش را بدهد که جک پرید داخل کلاس و گفت :خانوم کلارک داره میاد.
همه سر جایمان نشستیم من هنوز وسط کلاس بودم که خانم کلارک صدایم زد:میس رادمان لطفا بعد کلاس دفتر آقای اسمیت برو.
چشمی گفتم و سر جایم نشستم.عالی بود!باز هم باید سفارشات مشاور را تحمل میکردم.مگر در برابر سوال اسمیت چیزی جز:میتونم از پسش بر بیام و مشکلی نیست میتوانستم بگویم؟
زنگ تفریح دفتر آقای اسمیت رفتم و همان حرفهای همیشگی را رد و بدل کردیم.آقای اسمیت عرق روی پیشانیش را گرفت و روی صندلیش نشست و گفت:من خیلی سعی کردم شرایطتو بهتر کنم...ولی میدونی که مردم این شهر چجورین؟تحمل...
حرفش را کامل کردم:خارجیا
آقای اسمیت با آرامش گفت:منظورم تازه واردا بود.هنوز هم تمرینای اعتماد به نفستو انجام میدی؟
نفسم را با خستگی فوت کردم و گفتم:آقای اسمیت خانواده من حدود ۴۰ سالی هست مهاجرت کردن واسه تازه وارد بودن یکم قدیمی ایم.
آقای اسمیت سعی کرد مرا متقاعد کند اما من همان حرفهای همیشه را زدم:ممنون آقای اسمیت از پسش بر میام مشکلی نیست.ببخشید کلاس ورزشم دیر میشه باید برم.
روی شیشه ها کردم و یک دایره با انگشتم تمیز کردم.یک لایه مه رقیق روی زمین نشسته بود.ساعت چهار عصر آفتاب پشت ابرها کم جان و بی رمق بود.خانه بوی دریا میداد.دلم خیلی برای ساحل و شنا تنگ شده بود.ازینجا خسته شده بودم.شهر همیشه ابری مزخرف.
همین موقع یک تاکسی زرد رنگ رو به روی خانه توقف کرد.یک لحظه قلبم تند زد.نکند مامان و بابا باشند؟نکند با آمدنشان برای عمه دردسر درست کنند.با آستین لباسم تند تند شیشه را پاک کردم و با دقت به شیشه دودی تاکسی خیره شیم.یک نفر بیشتر در ماشین نبود.دستی بین دو صندلی رد شد و پول تاکسی را به راننده داد راننده فقط سری تکان داد و پیاده شد.چمدانی بزرگ از داخل صندوق عقب روی زمین گذاشت.سرم را به شیشه چسبانده بودم پیشانی ام یخ زده بود مسافر تاکسی با تمانینه از ماشین پیاده شد.لحظه ای مکث کرد و از پشت تاکسی دور زد.با دیدن پسری جوان با خیال راحت نفسم را بیرون فرستادم شیشه بخار گرفت کمی عقب نشستم و به سایه شان نگاه کردم.
تاکسی حرکت کرد اما آن جوان هنوز آنجا ایستاده بود.فکرم لحظه ای به کار افتاد.شاید هم از طرف پدر خبری اورده؟شاید از کارمندان اداره شان بود.شیشه را دوباره پاک کردم با دیدنش که به پنجره ما خیره شده بود جا خوردم.کمی نگاهم کرد البته فکر میکنم.عینک دودی چشمهایش را پوشانده بود.نیم نگاهی به آسمان ابری انداختم.نیم بوت شلوار جین مشکی کاپشن پشمی کلاه بافت خاکستری پس میدانست امروز هوا بیشتر از همیشه سرد است حتی با اینکه غریبه بود.پس این عینک آفتابی چی بود؟پسر همینجوری نگاهم میکرد و نمیدانستم الان باید چه واکنشی نشان بهم.سعی کردم لبخندی بزنم هر چند ساختگی.نفسش در هوا بخار شد. دهانش را بست و به کاغذ دستش نگاه کرد.آهسته چرخی دور خودش زد و آدرس کاغذ را با پلاک خانه روبه رویی تطبیق داد.با دست راستش دسته چندان را گرفت و روی زمین کشید.با وجود سنگفرش های گرد سنگی که کل خیابان کم عرض محله را پوشانده بود کنترلش انگار سخت بود.یک راست سمت خانه همان پیرمردی که گربه سیاه و ترسناک داشت رفت.نفسم را روی شیشه خالی کردم و از پشت بخارش سایه شان را دیدم که با هم داخل خانه رفتند.حتما نوه اش یا شایدم پسرش بود.با صدای عمه برگشتم:چیو نگاه میکردی؟
به عمه که داشت قهوه آماده میکرد نگاه کردم و گفتم:هیچی...همسایه روبه روییتون یکم مشکوک نیست؟
عمه نگاهی به پنجره انداخت و گفت:اون پیرمرد ایسلندی رو میگی؟پیرمرد تنها و آرومیه چند بار رفتم خونه اش مجبور بودم سپهرو بزارم پیشش.خیلی هم با بچه ها مهربونه.
با تعجب گفتم:عجب!
_:قیافه اش یکم خشنه ولی اصلا اینجوری نیست.
به در خانه شان نگاه کردم.یک لحظه به خودم لرزیدم.میتوانم قسم بخورم گربه سیاهشان با چشمان سبزش داشت از پشت پنجره خیره نگاهم میکرد.
ادامه دارد...

۱ نظر ۴ موافق ۰ مخالف
ما جــــــــღــــــدہツ
۲۴ مرداد ۱۹:۲۴
برم قسمت یک رو بخونم و بیام ببینم دو چی میگه:)))
قلمت پایدار:)))

پاسخ :

یسسس حتما بخون
مرسی سپاس
نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
درباره من
🍃 نه تو می مانی،
نه اندوه
و نه هیچ یک از مردم این آبادی
به حباب نگران لب یک رود قسم
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت
غصه هم خواهد رفت
آنچنانی که فقط
خاطره ای خواهد ماند...🍃
نویسندگان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان