خاطرات زندگی یک نویسنده

مینویسم تا یادم بماند...

ای حال نامعلوم،آروم باش آروم...

یه شبایی انقدر کش میاد

احساس میکنی هیچوقت تموم نمیشه

هی ازین پهلو به اون پهلو میشی

انقد به فکر فرو میری 

که وقتی به خودت میای که آفتاب زده رو صورتت

عجیب توصیف این شبای منه...


۵ نظر ۹ موافق ۰ مخالف
❤❤ EXOYAS ❤❤
۲۸ آبان ۱۵:۵۱
من ازون وَری ام!
وقتی ب خودم میام ، میبینم هیچی نمیبینم!
همه جا تاریکی مطلقه!!

پاسخ :

اوه :(
جناب منزوی
۲۸ آبان ۱۳:۱۰
همون شبای کشدار، برا من سخته، اگه تکرار بشه

پاسخ :

واسه کی آسونه؟ :(
جناب منزوی
۲۷ آبان ۲۱:۲۶
سخته :/

پاسخ :

چی سخته؟ :|
آقای سر به هوا :)
۲۷ آبان ۰۵:۱۶
از این شبا قبلا زیاد داشتم...

پاسخ :

:)
نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
درباره من
🍃 نه تو می مانی،
نه اندوه
و نه هیچ یک از مردم این آبادی
به حباب نگران لب یک رود قسم
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت
غصه هم خواهد رفت
آنچنانی که فقط
خاطره ای خواهد ماند...🍃
نویسندگان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان