خاطرات زندگی یک نویسنده

مینویسم تا یادم بماند...

حال ما خوب خراب است به آن دست نزن...

نه که رفته باشی
یا نداشته باشمت
از اول هم نیامده بودی!
از اول نبودی
نمیخواستی که باشی...
دلم داشتنت را توهم زده بود
دید میچسبد 
ادامه داد...
مریم قهرمانلو


۸ نظر ۷ موافق ۰ مخالف
پرتو کیانی
۱۵ آذر ۲۳:۰۴
عزییییزممممممم:))
خعلی طفلکی بود...
طفلکیاتت کم...

خوش باشی^...^

پاسخ :

:)
مِلوچِک .
۱۵ آذر ۲۲:۳۴
قهرمانلو هم بعضی وقتا چیزای خوبی مینویسه هاااااا😐

پاسخ :

آره بعضیاش خیلی قشنگه
پسرک تنها
۱۴ آذر ۱۹:۲۶
از اول هم نیامده بودی 
از اول نبودی 
نمی خواستی باشی 
اصن بی خود کردی بودی 
شما رو کی ب اینجا راه داد؟؟
-خانوم مهندس من بشون گفتم توجلسه این 
شومام بیرون 
اصن همه گم شن

پاسخ :

خخخخ :)))
جناب منزوی
۱۲ آذر ۲۱:۳۰
ای وای من :/
من خیلی ادامه دادم :/
دیگه از یه جایی کات کردم :)

پاسخ :

خخخخ :)
آقای سر به هوا :)
۱۲ آذر ۰۹:۰۶
دلت شاد:)

پاسخ :

لبت خندون :)
نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
درباره من
🍃 نه تو می مانی،
نه اندوه
و نه هیچ یک از مردم این آبادی
به حباب نگران لب یک رود قسم
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت
غصه هم خواهد رفت
آنچنانی که فقط
خاطره ای خواهد ماند...🍃
نویسندگان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان