خاطرات زندگی یک نویسنده

مینویسم تا یادم بماند...

آفتابه به دستانِ اتاق فکری(+۱۸)

امروز دوست گرام ما را دعوت نمودند به صرف ناهار
دل ها را صابون زده قاشق به جیب و لیوان به دست به سمت اتاق همسایه روانه گشتم. ازونجایی که صبحانه یه قرص کولد ادالت(سرماخوردگی بزرگسالان)
و یک قاشق شربت اکسپکتورانت خورده بودم،اول یه لیوان چایی خوردم معده ام پر بشه. همینجوری هم با دوست و هم اتاق پیشین درباره شب یلدا صحبت کردیم.
بعله! امسال هم تنها موندم خوابگاه،اینبار خیلیا نیستن. بچه ها پراکنده شده ان.
یادش بخیر پارسال یه همچین شبی بود که به شدت زار زدم پشت تلفن 😂😂
ای خدا!!!
شب یلدا با بچه‌ها یه تجربه خاصه و خاطره اش همیشه تو ذهن میمونه.
خلاصه کمی که صحبت کردیم ناهار را صرف نمودیم.بادمجان سرخ شده با رب. میشه بهش گفت بادمجون رُبی😂😂. اگه تعجب کردید باید بگم بله دخترا هم ازین ترکیبیات میزنن تو خوابگاه.
خلاصه از اونجایی که گشنه بودم و زحمات کشیده بودند رفیق ما همه را خوردم. و بعد آنچه نباید میشد شد 😂😂
دل پیچه و روانه شدن سوی اتاق فکر 😂😂
بعدشم دیگه انقد بیحال شدم که افتادم رو تخت خوابم برد...
خواستم اینا رو بگم که یادتون باشه شب یلدا پرخوری نکنید
چون اگه یه وقت خدایی ناکرده مسموم بشید برید بیمارستان 
به اونی که نگرانتون شده اومده بیمارستان نمیگن مریضتون مسموم شده
میگن آفتابه به دست شده 😂😂😂


۳ نظر ۵ موافق ۰ مخالف
آقای سر به هوا :)
۲۹ آذر ۲۲:۲۰
مورد داشتیم تخم مرغ و کنسرو لوبیا باهم مخلوط زده تو رگ و هیچیش نشده!
البته اینکه پسر بوده بی تاثیر نیست!

پاسخ :

تخم مرغ و لوبیا!!!
نترکید طرف؟؟
😂😂
آزاد ...
۲۹ آذر ۱۴:۵۲
بادمجون ربّی؟ همون عادی گوجه بادمجون می‌زدید خب 😁 مگه مجبورید

پاسخ :

چمیدانم والا😂😂
Man Mobham
۲۹ آذر ۱۴:۴۶
😂😂😂
انشالله زودتر حالتون خوب بشه

پاسخ :

من میمیرم میدونم😂😂
نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
درباره من
🍃 نه تو می مانی،
نه اندوه
و نه هیچ یک از مردم این آبادی
به حباب نگران لب یک رود قسم
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت
غصه هم خواهد رفت
آنچنانی که فقط
خاطره ای خواهد ماند...🍃
نویسندگان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان