خاطرات زندگی یک نویسنده

مینویسم تا یادم بماند...

آنقدر دلتنگم...

یه شب طولانی
در حال خواندن انگل شناسی
در حالی که نمره انگل شناسی بندپایان رو به زور و زحمت گرفتم
با بدبختی و درس خوندن تو راهروی سرد و شلوغ
و امشب ازون شبای طولانیه...
که نه صبح میشه نه میتونی بخوابی...
به قول سهراب سپهری:
آنقدر بیتابم که دلم میخواهد بدوم تا ته دشت بروم تا سر کوه...
نه کسی پیام میده نه زنگ میزنه...:(
فضای مجازی امروز شدیدا خلوت بود و کلی حوصله ام پوکیده:(
نمیشه یکم کمک کنید؟

۸ نظر ۹ موافق ۰ مخالف
جناب قدح
۳۰ دی ۲۳:۰۱
سلام :)

پاسخ :

خدا رو شکر یکی حال ما رو پرسید 
سلام جناب :)
سیّد محمّد جعاوله
۲۴ دی ۱۴:۳۸
الان خوبید؟

پاسخ :

چون میگذرد غمی نیست :)
پسرک تنها
۲۲ دی ۱۰:۵۸
شاعر که باشی
سیبیل راننده ی تریلی هم برات رمانتیکه و باعث تراوش کلمات از درونت میشه
چه برسه به شب طولانی

پاسخ :

شاعر نه...عاشق :(
احسان ..
۲۲ دی ۰۷:۱۲
تا ته دشت بدوید..احتمالا همه رفته باشن همونجا

پاسخ :

هعی هعیییی...
آقای سر به هوا :)
۲۲ دی ۰۵:۲۱
به هرچی میخوای برسی روش تمرکز کن و حاشیه هارو حذف کن!

 تخفّفوا تلحقوا، سبکبار شوید تا برسید  -  امام علی(ع)

پاسخ :

وایییی مرررسیییی
آقای سر به هوا :)
۲۱ دی ۲۲:۵۶
چطوری:)

پاسخ :

مرا نصیحتی بنما یا شیخ :)
آقای سر به هوا :)
۲۱ دی ۱۸:۵۴
کمک؟!:)

پاسخ :

اوهوم :(
نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
درباره من
🍃 نه تو می مانی،
نه اندوه
و نه هیچ یک از مردم این آبادی
به حباب نگران لب یک رود قسم
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت
غصه هم خواهد رفت
آنچنانی که فقط
خاطره ای خواهد ماند...🍃
نویسندگان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان